مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 16 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

روز های زندگی من

بزرگ و بزرگوار

الهی درد دوتاتون به ســـــــــــــــــرم، عزیزای دلم   الهی من فدای این داداش بزرگه بشم که این روزا خیلیییییییییی بزرگ شده و مسئولیت پذیر با آرامش صدرا رو بهش می سپرم و داداشی مهربون ازش مراقبت می کنه و قربون صدقه ش می ره و من دلم براش غش می ره که اینقدر فهمیده ست. چند روز پیش خیلی گرسنه ش بود و داشتم براش غذا گرم می کردم که محمد صدرا بیدار شد و شروع به گریه کرد، مهدیار هم با عجله اومد و گفت مامانی داداشم بیدار شده و وقتی دید من هنوز مشغول کارم هستم با عصبانیت گفت: مامان الان باید به من غذا بدی یا اینکه به داداشم برسی؟؟؟؟ و هیچی دیگه من رسماً فداش شدم از اینهمه بزرگواریش که داداش کوچولوش رو درک میکنه ...
9 آذر 1392

عصر شیرین

بعد از ظهر یه روز پائیزیه و دو تا گل زندگیم برای اولین بار با هم دیگه روی تخت اتاق ما خوابیدن. خدایا شکرت، من و عزیز دلم یکی از شیرین ترین لحظه های زندگیمون رو تجربه کردیم و سجده ی شکر به جا آوردیم. خدایا برای همه ی نعمت هات شکر
2 آذر 1392

قرارمان باشد برای فرداها

پسرک این روزها و مرد فرداها این روزهایت را کمتر ثبت کرده ام شاید به این علت که می اندیشم در فردایی نه چندان دور خودت تک تک حس های پدری را درک می کنی و مادر شدن عشقت را به چشم می بینی و یاد می کنی از روزهایی که مادر و پدرت بی هیچ چشم داشتی روز و شبشان را وقف حضورت کرده بودند. شاید زیادی خوشبینم، شاید فرداها گذر روزگار ثانیه ای هم یاد ما را به خاطرت نیاورد. ولی این خوشبینی را دوست دارم و حس می کنم چیزی که به آن ایمان داشته باشم همان می شود. پس می نویسم و قراری مقرر می کنم تا روزی با خواندنش همچون پدرت قدردان عشق و همسرت باشی، همسری که فرزند تو را در بطن پرورش می دهد. قرارمان باشد برای آن روزها برای آن ر...
23 آبان 1392

یک ماهگی

                                              محمدصدرای نازنینم دیشب ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه یک ماهه شد. یک ماهگیت مبارک گل زیبای من                                                &nb...
15 آبان 1392

اینجوری هم می شه

می شه کلافه بود از بیداری های نیم ساعته و خواب های نصف نیمه ی شبانه. می شه باز هم کلافه بود وقتی بعد از ظهر با کلی اصرار و قسم زیر لبی از پسرک بیست و چند روزه ت می خوای چشم ببنده و یه یک ساعتی خواب ممتد بخوابه تا تو هم سر به بالین بذاری و اونوقت ده دقیقه نگذشته با نوای پسر بزرگترت برای گرسنگی و سر رفتن حوصله از خواب دل بکنی. و می شه جور دیگه ای دید: می شه غرق لذت شد از دیدن چشمان گرد و تیله ای پسرک در دل سیاه شب که تو تختش بهت زل زده و منتظره. و می شه ضعف رفت از صدای پسرک پنج ساله ای که نیمه شب با صدای بلند آب خنک می خواد. می شه لبخند زد و خواب بعد از ظهر رو فراموش کرد و با یه ظرف برشتوک و شیر، دل پسر تنهای ای...
11 آبان 1392