مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 19 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

روز های زندگی من

مهدیار خان شماله

سلامممممممممممممم اومدم بنویسم که گل مامانی اومده شمال خونه عمه زری و کلیییییییییییییی بهش خوش گذشته و کیف کرده نمک آبرود رفته لب دریا رفته یه عالمه با عمو داود جونش بازی کرده الان هم کنار مامانی نشسته و نمی ذاره مطلب بنویسم و هی موس رو می زنه و نمی ذاره بنویسم  راستی مهدیار شیر دریایی هم دید و بهش غذا داد و عکس گرفت    درضمن سالگرد ازدواج مامان بزرگ و بابابزرگ را به همراه تولد عمه زری جشن گرفتیم ...
12 ارديبهشت 1391

دوکلمه از بابا میثمی

سلام با عرض معذرت به خاطر کم کاری تو به روز کردن وبلاگ،آخه مامان پسرم چند وقتیه که دسترسی به اینترنت نداره و الا طبق معمول گزارشاشو میداد منم دیدم خیلی وقته وبلاگ پسری ثابت مونده گفتم چند جمله ای بنویسم .دیروز اقا مهدیارو بردیم دکتر برای چکاپ . جاتون خالی بود وقتی مامانش شنید قد پسرش شده ١٠١ سانت... خیلی کیف کرده بود و میگفت بالاخره پسرم یه متری شد دکتر از مهدیار پرسید خواهر داری .مهدیار گفت : نه یه دوست دارم اسمش الیه دیگه خواهر نمیخام...راستی چند وقتیه که اقا پسر تو اتاق خودش میخوابه البته شبا چند بار بلند میشه و میگه: مامانمو میخام(اونایی که این جمله مهدیارو شنیدن مثل خودش بخونن)خلاصه اینکه مثل اینکه داره به امید خدا بزرگ میشه ...من ک...
8 ارديبهشت 1391

دردانه مادر

عزیز مادر داری بزرگ می شوی و دغدغه هایت هم بزرگ. قبلا راجع به مورچه می پرسیدی و دیشب از پینه دوز و فردا و فرداها نمی دانم از چه. ای کاش دغدغه هایت کوچک می ماند و خودت بزرگ. و من به این می اندیشم که چقدر مشکلات ما بزرگ ترها برای آن بزرگترین خرد و کوچک است. دردانه ام دوستت دارم به وسعت همه ی "دغدغه هایت در چشمان کوچکت" که می دانم چقدر برایت بزرگ است پس به همان اندازه عاشقت هستم. عاشق توکه می خواهی بدانی اگر پینه دوز را نوازش کنی چه می شود یا اگر آن را از روی دستت فوت کنی. آه که چه مشکل بزرگی، آن هم به هنگام خواب آن وقت که به سقف خیره شدی و من به چشمانت می نگرم وبا خود فکر می کنم دیگر به چه می اندیشی. مهر مادریم نثار روح و جان بزر...
7 ارديبهشت 1391

عید همه مبارک

سلاممممممممممممممم خیلی وقته آپ نکردیم حسابی دلتنگیم اینقدر هول شدم نمی دونم از کجا بنویسم! تولد ضحی خانم، عید نوروز، خاطرات آقا مهدیار وااااااااای از کجا بنویسم این گل پسر دیشب مامان و بابا رو برده بود کاشان و شهرهای اطراف برای گردش و امشب برگشتیم و به اصرار آقا مهدیار اومدیم خونه ی مامان شعله و بابا عباس یه سر بزنیم منم اومدم تا وب گل پسر رو به روز کنم ولی متاسفانه نمی تونم عکس بزارم ایشالا دفعه بعد پریروز گل پسر با بابا عباس و مامان شعله و دادا رفته بود قم و توی راه به دادا گفته بود این مامانم خیلی قالتاقه (نمی دونم چه جوری نوشته می شه) و کلی مامان شعله اینا خندیده بودن چند وقت پیش هم من و بابا میثم و آقا مهدیار رفته بو...
11 فروردين 1391

کلاس های آقا مهدیار

خیلی وقته که راجع به کلاس آقا پسر چیزی ننوشتم باید بگم که توی این مدت آقا مهدیار حسابی به کلاسش علاقه مند شده کلاس گل پسر دوره اولش فردا یعنی دوشنبه تموم میشه و فردا جشن دارن و قراره یکی از مامانها کیک بخره و منم پیش دستی و چاقو بخرم. تصمیم گرفتم امشب هم براشون سالاد الویه درست کنم و ساندویچ کنم قراره کلی به گل پسر خوش بگذره راستی برای ترم جدید هم ثبت نامش کردم. پس فردا میام عکس های جشنش رو میذارم فردا پسرم با مامان ثریا می ره کلاس.خدا کنه فردا بتونم زود از شرکت برم بیرون و به جشن برسم و گرنه کلی غصه می خورم ...
30 بهمن 1390