مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 20 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

روز های زندگی من

آقا پسرم مریض شده

یه چند وقتیه هیچی ننوشتم . آخه آقا پسرم حسابی مریض شده بودو مامانش درگیر دکتر و مراقبت ازش بود پسرم سه روز تمام تب داشت و مامانش هم که حسابی از تب میترسه داشت سکته می کرد . دوشنبه هفته ی گذشته پسر رو بردم خونه ی بابا عباسش وسطهای روز مامان شعله زنگ زد و گفت پسرم داره تو تب می سوزه مامان شعله با دایی جواد و دوستش آقا پسر رو بردند دکتر و مامان شعله گفت که دیگه نگران نباش ولی دوباره ظهر زنگ زد و گفت زود بیا مامانی آژانس گرفت و رفت پیش پسرش و جیگرش کباب شد دید پسرش مظلوم افتاده یه گوشه و اینقدر بی حاله که نگو ولی تامامانش رو دید بال در آورد تب آقا پسر خیلی بالا بود دوباره مامانی با بابایی بردش دکتر . راستش آَقای دکتر خیلی مامان و بابا رو تر...
11 تير 1390

بدون عنوان

پسر گلم روز به روز داری بزرگ تر میشی ها یه چند روزیه البته به کمک مامان بزرگهای خوبت دارم از پوشک میگیرمت خیلی کار سختیه کلی مطللعه کردم از خاله ملیحه هم کتاب گرفتم یه چندتایی هم خودم داشتم خوندم دیروز جایزه برات یه بن بن بن خریدم تا مثلاً تشویق بشی و جیشت رو بگی که کاش نخریده بودم چون از همون دیروز یه دو سه باری تو پوشکت یا به قول خودت پوخکت جیش کردی آخه پسر خودت هم یه کم همراهی کن (البته از حق نگذریم واقعاً آقایی کردی و کلی همراهی کردی ) تا همینجا هم از همکاری صمیمانه ات تشکر میکنم   ...
30 خرداد 1390

بدون عنوان

پسر گلم میخوام از تولدت و ورودت به این دنیا برات تعریف کنم: عزیز دلم خیلی وقت بود که مامان و بابا دلشون یه نی نی خوشگل میخواست )البته پیش خودت باشه مامانی از اول هم دلش یه آقا پیسر میخواست ) یه مدتی بود مامانی حالش اصلاً خوب نبود یه روز یواشکی رفت پیش یه دکتر و آزمایش داد وقتی برگشت خونه دل تو دلش نبود تا جواب آزمایش بگیره بعد از چند ساعتی مامانی زنگ زد به آزمایشگاه و وقتی خانمه گفت جواب مثبته تلفن تو دست مامانی موند زری مامانت از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه اول زنگ زد به بابایی دلش نمی خواست هیچ کس غیر خودش و بابایی از وجودت خبر داشته باشه بعد هم که تلفن رو قطع کرد شروع کرد به بلند بلند گریه کردن وشکر خدارو کردن آخه خداکم نعمتی به م...
30 خرداد 1390

مسافرت یک شبه

پسر گلم پنج شنبه هفته ای که گذشت مامان و بابا رو برده بود باغ دایی سعید تو هشتگرد دایی اصغر و زن دایی و دختر دایی بابایی با همسرش اونجا بودن پسر گل مامان هم من و بابایی و مامان ثریا و بابا ناصرش رو برده بود اونجا . اولش قرار بود شب رو برگردیم ولی اینقدر هوا خوب بود که در راه برگشت پشیمون شدیم و برگشتیم و نی نی مامان شب رو توی چادر کنار مامان و مامان ثریا و خاله مریم خوابید عمه سارا لوس نیومده بود وگرنه به آقا پسر خیلی بیشتر خوش میگذشت (آخه عمه جونش امتحان داشت و مونده بود خونه تا با خیال راحت از دست مهدیار خان درس بخونه تازشم عمو حمید هم رفته بود اعتکاف و عمه جونیش حسابی دلتنگ بود ) باغ دایی جون یه استخر بزرگ داشت که مامانی همش نگران بو...
29 خرداد 1390

بابایی روزت مبارک

بابای خوبم سلام ، میخوام برای همه ی زحماتی که برای من و مامانی میکشی ازت تشکر کنم بابایی دیشب که سفت بغلم کردی و از روی دوست داشتن کلی اذیتم کردی من جدی گرفتم کلی زدمت منو ببخش بابایی هزار تا دوستت دارم بابای ششگلم(خوشگلم) این گل مال شماست روزت مبارک ...
24 خرداد 1390

بدون عنوان

نی نی مامان جدبداً شعر یه توپ دارم قلی قلی رو خیلی بامزه میخونه : یه توپ دارم گیل گیلیه ؟، سرخ و آبیهههه؟، میزنم پایین کجا میره،من این توپو نداشتم، مشگامو خوب نوشتم ، بابام عیدی توپ داد، گیل گیلی بوووووود. تازه شعر آقا پلیسه رو هم وقتی میگی بخون میگه : آقا پلیسه .... ( یه مکث میکنه و میگه مامان آقا پلیسه ماشین داره ؟) شعر بع بعی رو هم میخونه بچه م : بع بعی میگه بع بع دمبه نداری ،نه نه ، پس چرا بع بع میگی ...
23 خرداد 1390