مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 19 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

روز های زندگی من

دردانه مادر

عزیز مادر داری بزرگ می شوی و دغدغه هایت هم بزرگ. قبلا راجع به مورچه می پرسیدی و دیشب از پینه دوز و فردا و فرداها نمی دانم از چه. ای کاش دغدغه هایت کوچک می ماند و خودت بزرگ. و من به این می اندیشم که چقدر مشکلات ما بزرگ ترها برای آن بزرگترین خرد و کوچک است. دردانه ام دوستت دارم به وسعت همه ی "دغدغه هایت در چشمان کوچکت" که می دانم چقدر برایت بزرگ است پس به همان اندازه عاشقت هستم. عاشق توکه می خواهی بدانی اگر پینه دوز را نوازش کنی چه می شود یا اگر آن را از روی دستت فوت کنی. آه که چه مشکل بزرگی، آن هم به هنگام خواب آن وقت که به سقف خیره شدی و من به چشمانت می نگرم وبا خود فکر می کنم دیگر به چه می اندیشی. مهر مادریم نثار روح و جان بزر...
7 ارديبهشت 1391

عید همه مبارک

سلاممممممممممممممم خیلی وقته آپ نکردیم حسابی دلتنگیم اینقدر هول شدم نمی دونم از کجا بنویسم! تولد ضحی خانم، عید نوروز، خاطرات آقا مهدیار وااااااااای از کجا بنویسم این گل پسر دیشب مامان و بابا رو برده بود کاشان و شهرهای اطراف برای گردش و امشب برگشتیم و به اصرار آقا مهدیار اومدیم خونه ی مامان شعله و بابا عباس یه سر بزنیم منم اومدم تا وب گل پسر رو به روز کنم ولی متاسفانه نمی تونم عکس بزارم ایشالا دفعه بعد پریروز گل پسر با بابا عباس و مامان شعله و دادا رفته بود قم و توی راه به دادا گفته بود این مامانم خیلی قالتاقه (نمی دونم چه جوری نوشته می شه) و کلی مامان شعله اینا خندیده بودن چند وقت پیش هم من و بابا میثم و آقا مهدیار رفته بو...
11 فروردين 1391

کلاس های آقا مهدیار

خیلی وقته که راجع به کلاس آقا پسر چیزی ننوشتم باید بگم که توی این مدت آقا مهدیار حسابی به کلاسش علاقه مند شده کلاس گل پسر دوره اولش فردا یعنی دوشنبه تموم میشه و فردا جشن دارن و قراره یکی از مامانها کیک بخره و منم پیش دستی و چاقو بخرم. تصمیم گرفتم امشب هم براشون سالاد الویه درست کنم و ساندویچ کنم قراره کلی به گل پسر خوش بگذره راستی برای ترم جدید هم ثبت نامش کردم. پس فردا میام عکس های جشنش رو میذارم فردا پسرم با مامان ثریا می ره کلاس.خدا کنه فردا بتونم زود از شرکت برم بیرون و به جشن برسم و گرنه کلی غصه می خورم ...
30 بهمن 1390

شیرین،شیرین،مثل عسل

آ قا پسر خوشگل چند روز پیش داشت با دایی جواد و بابا عباس فوتبال پرسپولیس و استقلال رو نگاه می کرد وقتی پرسپولیس با سه تا گل برنده شد و همه هورا می کشیدن یه دایی جواد گفت: دادا گمت درم (یعنی دادا دمت گرم ) برای برد پرسپولیس بابا عباس بستنی خریده بود و آقا مهدیار هم یه مقدار خورد و گفت دوباره می خوام براش یه اسکوپ دیگه بستنی گذاشتم که صورتی بود گفت من نمی خوام این دخترونس و کلی عمو مهدی و خاله اسماء خندیدن چند روز پیش که رفته بودیم شام بیرون بچم اومد پیتزا بخوره دهنش سوخت گفت واااای مامانی داغیدم (یعنی سوختم) آقا پسر وقتی می خواد از جاش بلند شه بابایی بهش گفته باید بگه یا علی مدد ، پسملم هم میگه یا ملی عدد ...
17 بهمن 1390

اودوش و خانواده خیالی

وای واقعاً عجیبه که تا حالا یادم رفته از اودوش عزیز بنویسم شخصیتی که تقریباً همه فامیل می شناسنش از همین جا از اودوش جان معذرت خواهی می کنم حالا یه توضیحاتی راجع به اودوش خان بدهیم که همه بشناسنش و آقا مهدیار هم که وقتی بزرگ شد و وبلاگش رو خوند یاد اودوش رو بکنه اودوش یه شخصیت خیالیه که تقریباً از دو سالگی همراه آقا مهدیاره و یه مدتی کمتر باهاش سر و کار داشت ولی دوباره یه چند وقتیه که اومده به خونمون و زیاد با پسرم بازی می کنه گاهی اوقات هم همراه اَدوش و آدوش میاد. بعضی کارهایی رو هم که انجام میده می گیم از کی یاد گرفتی می گه از اودوش. راستش رو بخواین یه وقتایی از اودوش اینا می ترسم آخه خیلی واقعی به نظر میان مهدی...
11 بهمن 1390

قایم باشک تو تاریکی

سلام جوجوی مامان و بابا واااای که چقدر دیروز خوش گذشت دیروز اومدم بعد از اداره اومدم خونه ی مامان شعله به دو سه ساعتی بودیم و چون بابا میثم قرار بود شب از مشهد بیاد ( آخه بابایی با دایی جون و زندایی پنج شنبه ای رفته بود مشهد و چون هوا سرد بود من و شما نرفتیم و من حسابی دلتنگ بابایی شده بودم و می خواستم زودتر برگردم خونه و منتظر بابایی باشم ولی مامان شعله گفت شام بخورید بعد می بریمتون ) خلاصه من برای شما کارتون کمپانی هیولاها رو خریده بودم و داشتیم با بابا عباس و خاله اسما و مامان شعله نگاه می کردیم که برق ها رفت و کلی ناراحت شدیم و شما یکم با خاله اسما گل یا پوچ بازی می کردی بعد به پیشنهاد خاله اسما قایم باشک بازی کردیم من و شما...
9 بهمن 1390

برای بابا میثم

برای میثم عزیزم: هنوز هم عاشقانه‌ها ی م را  عاشقانه برای تو می‌نویسم.. هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن از با تو بودن حرف می‌زنم.. هنوز هم باور دارم  عشق ما جاودانه است.. این روزها دیگر پشت پنجره می‌نشینم و به استقبال باران می‌روم و هر شب به انتظارت می مانم می‌دانم زندگی، هنوز هم شورانگیز است.. می‌دانم تمام می‌شود و ما رها می‌شویم؛ پس بگذار بخوانم: اولین عشق من و آخرین عشق من تویی نرو، و مرا  تنها نگذار که سرنوشت من تویی..  همیشه بمان، جان من ...
27 دی 1390