باغ دایی سعید جون
پسر گلم دیروز به اتفاق زری مامان و بابا میثم رفته بودی باغ دایی جون دایی اصغر و دایی اسی جون دایی های پدرت اونجا بودن و شما نرسیده رفتی سراغ کبوترها آخه جدیداً رابطه خیلی خوبی با پرنده ها پیدا کردی خلاصه بعد از دیدن پرنده ها به پیشنهاد دایی اسی جون رفتیم توی باغ و میوه چیدیم وااااای که چه زردآلوهای خوشمزه ای ولی شما زیاد زردآلو دوست نداری متاسفانه. فقط هسته زردآلو دوست داری و هی می گفتی زرده هستالو (هسته زردآلو) می خوام و من کلی بوست کردم بابا میثم مشغول درست کردن آتش شد تا جوجه درست کنیم و یه تکه سرامیک گذاشت روی آتش تا درخت ها نسوزن آخه آتشش خیلی بزرگ بود و بابا یه طرف باربیکیو سرامیک گذاشت تا به درخت ها نگیره و وقتی چ...









