مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 19 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

روز های زندگی من

باغ دایی سعید جون

پسر گلم دیروز به اتفاق زری مامان و بابا میثم رفته بودی باغ دایی جون دایی اصغر و دایی اسی جون دایی های پدرت اونجا بودن و شما نرسیده رفتی سراغ کبوترها آخه جدیداً رابطه خیلی خوبی با پرنده ها پیدا کردی خلاصه بعد از دیدن پرنده ها به پیشنهاد دایی اسی جون رفتیم توی باغ و میوه چیدیم وااااای که چه زردآلوهای خوشمزه ای ولی شما زیاد زردآلو دوست نداری متاسفانه. فقط هسته زردآلو دوست داری و هی می گفتی زرده هستالو (هسته زردآلو) می خوام و من کلی بوست کردم بابا میثم مشغول درست کردن آتش شد تا جوجه درست کنیم و یه تکه سرامیک گذاشت روی آتش تا درخت ها نسوزن آخه آتشش خیلی بزرگ بود و بابا یه طرف باربیکیو سرامیک گذاشت تا به درخت ها نگیره و وقتی چ...
15 خرداد 1391

برای بابایی خودم

بابای خوبم اینو از طرف خودم برات می نویسم از طرف یک دختری که حالا بزرگ شده و هنوز هم عاشقانه پدرش رو دوست داره هنوز هم با دیدنت دلش کوچک می شه دلتنگ آغوش گرم و امن پدر میشه ولی شاید گاهی احساس شرم می کنه که چون کودکیش به آغوشت خیز برداره و بگه خیلی دوستت دارم شاید خجالت میکشه مثل کودکیش در در چشمات زل بزنه بگه چقدر محتاجته بگه تو همیشه براش مایه آرامش بودی و هستی و همیشه بهت افتخار میکنه ...
14 خرداد 1391

برای بابایی آقا مهدیار (همسر عزیزتر از جانم)

عزیز دلم پیشاپیش روزت رو به همراه ثمره ی عشقمون تبریک میگم تو بهترین هدیه ای هستی که خدا میتونست بهم بده امیدوارم لیاقت وجود پر ارزشت رو هم بهم بده همیشه دعام به درگاه خدا اینه که پسرت هم چون خودت بزرگ منش و آقا باشه و باعث افتخارمون بشه ...
14 خرداد 1391

بهشت مادران

آقا پسر پنج شنبه به اتفاق زری مامان و عمه سارا و مامان ثریا و خانواده نازنینش رفته بود به پارک بهشت مادران و هنوز نرسیده با خاله ساره رفت آب بازی و مثل یه بچه گربه خیس برگشت و کلی خنک شد. بعد هم مامان ثریا کلی غصه خورد که چرا تفنگ آب پاش گل پسر رو نیاورده و ما همگی شکر خدا رو کردیم که تفنگ رو یادشون رفته چون هر جا تفنگ آب پاش آقا پسر و مامان ثریا باشه دیگه هیچ کس آرامش نداره آخه تفنگ گل پسر تقریباً پنج شش متری برد داره و همه رو فراری میده (گل پسر توی تعطیلات عید با مامان ثریا اینا رفته بود باغ وحش و به خرس باغ وحش آب پاشیده بود و حتی شیر باغ وحش رو هم خیس کرده بود و عمه سارا می گفت شیره هی کلافه دور خودش می چرخید، و من تا چند وقت منتظر ...
13 خرداد 1391

آقا پسر مستقل شده

گل پسر مامانی که اصلاً هیچ همکاری برای انجام کارهاش نمی کرد حالا دیگه بزرگ شده مثلاً وقتی بهش می گفتم اتاقت رو جمع کن میگفت من خسته می شم خودت جمع کن حتی به مدت دو روز قید پارک رفتن رو زد ولی اسباب بازی هاشو جمع نکرد و مامانی واقعاً دیگه نمی دونست چیکار کنه یه شب بابا میثم زنگ زد و گفت دارم میام ببرمت رستوران کودکان وقتی تلفن رو قطع کرد به گل پسر گفتم ببین پسرم دو روزه به خاطر بهم ریختگی اتاقت پارک نرفتی اگه بازم اناقت رو جمع نکنی و پدرت بیاد ببینه رستوران کودکان نمی برتت آقا پسر رفت توی اتاقش (منم داشتم از آینه روبروی اتاقش نگاهش میکردم)  یه ذره فکر کرد و از اتاق اومد بیرون و در اتاق رو بست و همینجوری با خودش حرف می زد م...
9 خرداد 1391

عکس های عید

  مهدیار لحظه سال تحویل در کنار قبور شهدا مهدیار در تعطیلات عید پارک طالقانی، به قول خودش شهید بابایی شده         مهدیار توی پارک شفق      مهدیار در کنار آبشار نیاسر الهی همیشه بخندید گلای زندگی من       ...
8 خرداد 1391

شیرین ترین روز مادر مامانی

دیروز روز مادر بود بعنی بهتریییییییییییییییییییییین روز مادر دنیا برای زری مامان دیروز آقا مهدیار تلفنی به مامان شعله و مامان شهلا و مامان ثریا روز مادر رو تبریک گفت و وقتی با دایی جواد صحبت کرد و دادا بهش گفت روز مادر رو به مامانت تبریک بگو،‌ تلفن رو که قطع کرد به زری مامانش گفت مامانی بغلم می کنی مامانی هم گفت نه، آقا پسر گفت پس بشین، وقتی نشستم پسرم پرید بغلم و منو بوسید و در گوشم گفت مامانی روزت مبارک خداااااایا چه لحظه ی زیبایی بود انگاری همه ی دنیا رو یه جا به مامانیش دادن خدایا شکرت که بهترین نعمت ممکنت رو یعنی خوشبختی و سلامتی و همه ی خوبی های دنیا رو یه جا بهم دادی خلاصه اینکه بعد از ظهر هم آقا پسر رفت خونه ی ...
24 ارديبهشت 1391

مهدیار خان شماله

سلامممممممممممممم اومدم بنویسم که گل مامانی اومده شمال خونه عمه زری و کلیییییییییییییی بهش خوش گذشته و کیف کرده نمک آبرود رفته لب دریا رفته یه عالمه با عمو داود جونش بازی کرده الان هم کنار مامانی نشسته و نمی ذاره مطلب بنویسم و هی موس رو می زنه و نمی ذاره بنویسم  راستی مهدیار شیر دریایی هم دید و بهش غذا داد و عکس گرفت    درضمن سالگرد ازدواج مامان بزرگ و بابابزرگ را به همراه تولد عمه زری جشن گرفتیم ...
12 ارديبهشت 1391

دوکلمه از بابا میثمی

سلام با عرض معذرت به خاطر کم کاری تو به روز کردن وبلاگ،آخه مامان پسرم چند وقتیه که دسترسی به اینترنت نداره و الا طبق معمول گزارشاشو میداد منم دیدم خیلی وقته وبلاگ پسری ثابت مونده گفتم چند جمله ای بنویسم .دیروز اقا مهدیارو بردیم دکتر برای چکاپ . جاتون خالی بود وقتی مامانش شنید قد پسرش شده ١٠١ سانت... خیلی کیف کرده بود و میگفت بالاخره پسرم یه متری شد دکتر از مهدیار پرسید خواهر داری .مهدیار گفت : نه یه دوست دارم اسمش الیه دیگه خواهر نمیخام...راستی چند وقتیه که اقا پسر تو اتاق خودش میخوابه البته شبا چند بار بلند میشه و میگه: مامانمو میخام(اونایی که این جمله مهدیارو شنیدن مثل خودش بخونن)خلاصه اینکه مثل اینکه داره به امید خدا بزرگ میشه ...من ک...
8 ارديبهشت 1391