مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 15 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

روز های زندگی من

هوراااااااااااااا شمال

1391/7/4 0:15
نویسنده : زری مامان
1,306 بازدید
اشتراک گذاری

شنبه بعد از مهدکودک آقا مهدیار به مناسبت تولد بابا ناصر به اتفاق باباناصر و مامان ثریا همراهشون رفتیم شمال

مامان ثریا کللللللی خوشحال بود که مهدیارو شمال آورده و مهدیار هم کلی خوشحال تر که با مامان ثریاست

خلاصه اینکه اول به پیشنهاد مامان ثریا رفتیم نمک آبرود

و رفتیم نمایش شیر دریایی و مهدیار با شیره توپ بازی هم کرد

چند ماه پیش رفته بودیم و این شیر دریایی رو دیده بودیم و مهدیار جونم اینقدر خوشش اومده بود که مرتب می گفت دوباره بریم

وقتی برای مامان ثریا تعریف کرده بود، بهش قول داده بود که حتماً یه بار هم با مامان ثریا بره

بعد از دیدن نمایش به مامان ثریا گفت دیدی بهت قول داده بودم، آوردمت

قرار بود یکشنبه برگردیم ولی به پیشنهاد بابا ناصر موندیم و دوشنبه حرکت کردیم

پسرم مثل همیشه دریا هم رفت

و این بار قایق هم سوار شد و کلی با مامان ثریا جونش جیغ زدن و خندیدن

توی راه برگشت هم به هر تونلی می رسیدن چشماشون رو می بستن و مثلاً می خوابیدن و باباناصر هم براشون لالایی می خوند و مهدیار غش می رفت از خنده

دو بار هم مامان ثریا از دست گل پسر ناراحت شد و بهش گفت دیگه فعلاً با هم کاری نداشته باشیم من از دست شما ناراحتم و خودش رو جا داد تو بغل مامان ثریا جونش و مامان ثریای مهربون هم باهاش صجبت کرد و بعد دوباره به صلح رسیدن

سفر بی نظیری بود با مامان ثریا و بابا ناصر مهربون

 شیر دریایی

 

 مهدیار و مامان ثریا

اینم عکس بابا ناصر همیشه خوش تیپ

بابا ناصر همیشه خوش تیپ

مهدیار و بابا میثم

دسته جمعی

دسته جمعی

تاپ بازی

تاپ بازی

مهدیار جونم

 

 

سایه ی ما

 

قایق سواری

خوش تیپ مامانی

اینم آقا پلیس ما

پلیس جوان

احترام نظامی

دقایق آخر سفر حباب بازی زیر بارون

این تفنگ حباب ساز رو بابا میثم خرید و مهدیار جونم وقتی دید مامان ثریا خوششون اومده اصراااااااار که برای مامان ثریا هم بخره

حباب بازی زیر بارون

لطفاً بقیه عکسا رو توی ادامه مطلب ببینید

پدر و پسر

پدر و پسر

هوراااااااا

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (16)

در انتظار....
3 مهر 91 22:53
تولد بابا ناصر هم مبارک باشه.انشالله همیشه سایه شون مستدام و سالم باشند...


مرسی عزیزم
در انتظار....
3 مهر 91 22:53
چه مهدیار خوبی که مامان ثریا جون را برده نمایش.افرین
در انتظار....
3 مهر 91 22:54
خدا را شکر که نبودنت به خوبی بوده.الهی همیشه شاد و سلامت در کنار هم باشید.خیلیییییییییییی خوشحالم که خوش بودید عزیزمممممممممم.
مامان احسان
4 مهر 91 8:06
سلام زری جان تولد بابا ناصر مبارک امیدوارم همیشه سالم و شاد باشن .راستی سوال کرده بودید احسان کجا مهد میره .عزیزم ما محل زندگیمون اندیشه هست ولی محل کار من واوان نمیدونم با اونجا آشنایید یا نه خود محلیتش خوب نیست ولی این مهدی که احسان رو میگذارم همکارهام هم بچه هاشونو میارن و همه هم راضی هستن ولی دور بودن به محل زندگیمون و رفت و آمد خیلی اذیتم میکنه
علامه كوچولو
4 مهر 91 8:42
سلام مهديار نانازم
شمال خوب بود؟طرفاي ماهم بيا خوشحال ميشيم دوست داشتي لينكم كن


چشم حتماً خدمت می رسیم
مامان محمد فرهام
4 مهر 91 10:45
سلام زری جون تولد بابا ناصر تون هم مبارک
سفر بخیر ماهم
چهار شنبه داریم شمال


مرسی عزیزم
خوش بگذره بهتون
در انتظار....
4 مهر 91 14:28
سلام.ممنون.ان شالله تو خودت حاجت روا شده باشی.چقدر عکس سایه ها تون خوشگل شده.عزیزممممممممممممم.انشالله همیشه در کنار هم خوب وخوش باشید...
در انتظار....
4 مهر 91 14:30
عزیزم.دست اقا مهدیار و بابا میثم درد نکنه که تفنگ برای مامان ثریا خریده...
در انتظار....
4 مهر 91 14:32
آقا پلیس را نگاه...
مامانش
4 مهر 91 16:56
همیشه به گردش عزیزم . چه عکسای خوشملی هم گرفتین .
حسنا مامان ایلیا
5 مهر 91 7:58
سلام خانم چه وبلاگ قشنگی وخاطرات زیبایی داری ان شالله همیشه با شادی کنار خانواده باشید خوشحال میشم به وبلگ پسری منم سر بزنی
مامان محمد صادق(زهرا)
5 مهر 91 11:39
به به! همیشه به گردش!
عمه سارا
5 مهر 91 16:00
وای چقدر خوش گذشته.چه عکس های خوشگلی انداختید. ایشالا همیشه خوش باشید
نی نی
8 مهر 91 11:51
زهراسادات
12 مهر 91 11:19
انشالله همیشه به تفریح و مسافرت ایده های عکساتون عالی بود
زهراسادات
23 مهر 91 11:29
سلام عزیزم شاید بعد از عید امسال استعفا بدم و به خاطر زکریا خونه نشین بشم باورکن از فکر و خیال اینکه الان توی خونه چیکار میکنه و یه وقت اتفاقی براش نیفته خودم داغون میشم وقتی میرم خونه میبینم سالم و سلامت و خندونه خیالم راحت میشه و این استرس ها داره از پا درم میاره میخوام برای همیشه قید کار و اداره رو بزنم