دیروز و مهدکودک
از شمال که برگشتیم دوشنبه بود پسرم سرحال و خوب شه شنبه رفت مهدکودک
ولیییییییییییی چهارشنبه بساطی داشتیم که نگــــــــــــو
کلی گریه که من نمی رم مهدکودک با بابا میثم هم تلفنی صحبت کرد و اینقدر هق هق کرد که بابایی میگفت نمی خواد ببریش بچه م اذیت میشه
منم مامان قوی: وااااااااااا مگه می شه باید بره حتی اگه گریه کنه باید بره و گرنه دیگه می فهمه که با الم شنگه می تونه تو خونه بمونه 
خلاصه توی راه همین طور که می رفتیم اشک می ریخت و می گفت اونجا منو اذیت می کنن
گفتم چرا پسرم کی اذیتت می کنه
گفت خانوممون
شاخ در آورده بودم 
گفت گریه که می کنم خانوممون بهم می گه اگه گریه کنی می برمت کلاس کوچولوها
با هق هق می گفت: مامان خیلی حرف بدی می زنه خیـــــــــــــــلی
الهی مامانی فداش بشه که دلم رفت براش
گفتم باشه پسرم حرف بدی نیست که خوب من بهش می گم دیگه نگه، شما هم گریه نکن چون خانومتون راست می گه مگه ندیدی کلاس کوچولوها همه شون دارن گریه می کنن خانومتون هم گفته بری اونجا تا راحت گریه تو بکنی
خلاصه رسیدیم مهدکودک و به سختی از من جداش کردن و رفت بالا و چند دقیقه ی بعد آروم شده بود
ظهر که دنبالش رفتم گفتم مامانی گریه ت یه رازه بین من و شما و بابامیثم
گفت من که گریه نکردم مامانی ![]()
چی بگم!!!!!!!!!!!



دیروز و مهدکودک
