مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 14 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

روز های زندگی من

شاهکار آقا پسر

1391/8/2 22:46
نویسنده : زری مامان
822 بازدید
اشتراک گذاری

اینم شاهکار مهدیار جون وسط این همه کار برای اثاث کشی

پریشب سر کامپیوتر بودم که دیدم مهدیار جون زحمت کشیده و از توی تشک های مبل الیافش رو بیرون کشیده و داره برف بازی می کنه کلییییییییی خوشم اومد و دویدم دوربین آوردم تا وسط برف ها عکس بندازه

عکسا که تموم شد دیدم مهدیار جون هنوز دل نمی کنه یه لبخند ژکوند زدم و یه هواااااااااار با این عبارت:

مهدیااااااااااااااااار، میثممممممممممممممم بیا بگیرش خونه م رو نابود کرد

با کلی دردسر بابا میثم مهدیار جون رو دستگیر کرد و کشتی گرفتن تا من الیاف رو جمع کردم و دوباره توی تشک های مبل بیچاره م جا دادم که باز هم فرار کرد و اینبار دیگه واقعاً گریه م داشت در میومد

اینم سند و مدرک خراب کاری پسرم

مهدیار و برف بازی

اینم عکسی که زری مامان خجسته از این صحنه ی وحشتناک گرفته

برف بازی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (13)

حسنا مامان ایلیا
3 آبان 91 7:43
سلام عزیزم چه با حال تو اون شرایط عکس گرفتی عکس دومی هم خیلی قشنگ شده


مرسی، یعنی می گی بازم بذارم الیاف رو بریزه دوباره عکسای قشنگ بگیرم(:
هدا مامان رها
3 آبان 91 7:51
ماشاالله به صبرتون!!!!!!!!من اگه بودم ؟؟؟؟؟نمیدونم شاید منم مثل شما باهاش رفتار میکردم شایدم تنبیهش میکردم....اما واقعا بچه ها شیرینند حتی خرابکاریهاشون. ایشالا مهدیار جان همیشه خندون و پر انرژی باشه
علامه كوچولو
3 آبان 91 10:06
محمدباقر:نيگا نيگا !كلي مبل بد بختو زده خراب كرده اون وقت مامانش خونسسسسسسسرد واستاده عكس گرفته ماماني يه كم ياد بگير



عزیزمممممممممممم
مامان احسان
3 آبان 91 15:47
وااااااااااای خدای من چه اعصابی ازت خورد شده ها اگه من بودم که... راستی ممنون که حال احسانو پرسیدید خوبه خدا رو شکر بهتر شده
مامان حانیه
3 آبان 91 15:53
در انتظار...
3 آبان 91 19:33
زری تو هم جالبی ها...تازه می گی خونسرد نیستی.خب مبل که خراب شد.یا نه مدلشه.


نه زیپ تشکش رو باز کرده بود دوباره پرش کردم
در انتظار...
3 آبان 91 19:34
سلام.ممنون از کامنتهات...اره عزیزم.دور از جونت همون داستان را می گم.چون حست را دوست داشتم یادم امد. از بس تو خوبی می خوامممممممممم باشی تو کل رویاهام...


عاشق اون داستانم خیلیییییییییی
مامان 2بهونه قشنگ زندگی
4 آبان 91 14:48
اگه به جای الیاف پر بود چیکار میکردی ؟


فکر کنم تو عکس قشنگ تر می شد نه؟:
مامانش
4 آبان 91 15:38
وای وای از دست شیطنت این بچه هااااااااااا . عزیزم واقعا یه خسته نباشید جانانه بهت میگم بابت این همه کار اسباب کشی و جمع و جور کردن خرابکاری های مدیار جونننننننننننننن


مرسییییییییییییی
مهتاب
4 آبان 91 21:28
عید قربان ، پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما مبارک.
زینب(عمه آرتمیس)
4 آبان 91 22:25
سلام زری جون ,خوبی عزیزم قربون شیطنتای مهدیار خوشگلم دوست داشتی به ماسربزن,عکسای تولدوپیش دبستانی آرتمیس گذاشتم می بوسمتون
ستاره زمینی
5 آبان 91 15:31
عزیزم از دست شیطونیهای این گل گلی ها ... پس مبل خراب نشده فقط زیبش را باز کرده خب خدا را شکر..
مامان محمد صادق(زهرا)
7 آبان 91 22:51
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای! پروردگاراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! خدا صبر بده اون لحظه!!! می دونم چه حالی داشتی!!!! شیطونکککککککککککککککککککککککک!