بارانت را نمی خواهیم امشب آسمان

بدقولی کردی، بدقولی
خیلی هم بدقولی کردی، خودت می دانی از کدام قول می گویم...
امروز صبح چشم بر تو دوختم به تو گفتم که دل پر بغضت را برای خودت نگاه دار و امروز نبار گفتم که نه امروز بلکه تا روز عاشورا چشمانت را ببند و راه اشکت را باز نکن
راه اشکت را باز نکن و داغ بیشتری روی دل پر داغ رباب نشو تو قبول کردی و حالا بی طاقت شدی
با چه رویی می باری بی انصاف تو که همیشه کنایه از پاکی و آرامش بودی حالا باید بی طاقت می شدی
تو را به جان همه ی داغداران روزش زبان به کام بگیر و امشب را با بارشت نوحه سرایی نکن
بی انصاف آن روز با خشکیت سوزاندی و امروز با بارانت می سوزانی
آسمان بی درد تو چه می فهمی از درد که حالا نادمی، همین امشب که پدر داغدار نمی داند از داغ فرزند بسوزد یا از خجالت روی رباب،باید می باریدی؟
مولایم تو به بزرگیت جسارت این آسمان همیشه بی درد را ببخش.تو ببخش که دلی بس بزرگ داری
قول می دهم امشب زیر بارشش نایستم و از قطراتش خنک نشوم
قول می دهم که امشب فرزندم را نبوسم که شاید ناگاه دل رباب بلرزد
قول می دهم که امشب دیگر آب ننوشم تا شما را یاد آن ساقه ی شکسته ی گلویش نیندازم
هر چه قول بخواهی امشب می دهم غمت را با دل شیعیانت تقسیم کن غریب بن غریب و فرزندم را بپذیر، فرزندم را غلام آن باب الحوائج دردانه ات قبول کن مولای بی نظیرم



بارانت را نمی خواهیم امشب آسمان
