مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 9 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 14 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

روز های زندگی من

تولد بابا میثم

1391/5/2 16:52
نویسنده : زری مامان
2,937 بازدید
اشتراک گذاری

دیشب شب تولد بابا میثم بود و به خونه ی مامان ثریا رفتیم و تولد بابایی رو جشن گرفتیم

امسال به دلایلی نتونستیم تولد رو تو خونه ی خودمون بگیریم و مامان ثریا لطف کرد و ما رو دعوت کرد

حسابی ِ حسابی هم خوش گذشت و تا 12.5 اونجا بودیم و بابایی هم کلی کادو گرفت

راستی کیک تولد بابایی رو هم آقا مهدیار و مامان ثریا رفتن خریدن خود آقا مهدیار هم زحمت فوت کردن شمع ها رو کشید

آخر شب هم کلی با عمو حمید و عمه سارا با تفنگ آب پاشش بازی کرد و عمه جونش رو خیس خیس کرد و هر وقت که عمو حمید می خواست بهش آب بپاشه می گفت ما با هم دوستیم

عمو حمید مهربون هم دلش به رحم میومد و خیسش نمی کرد

ولی عمه سارا اینقدر دویده بود دیگه نفس نداشت

عکس های تولد بابا میثم:

پدر و پسر

بازم عکس دو نفره

مهدیار و بابایی

مهدیار و بابایی

من و عزیزام

بازم سه تایی

بابایی و عمو حمید جون

اینم عکس با مامان ثریا و بابا ناصر که چشمای من بسته افتاد ولی چون شارژ دوربین تموم شد نتونستیم عکس دیگه ای بندازیم و دلم نیومد نذارمش

عکس با مامان ثریا و بابا ناصر جون

 

پی نوشت: توی همه ی عکسا لباسای بابا میثم از دست تفنگ آب پاش مهدیار جون خیس شده 

              عمه سارا جون هم باهامون عکس ننداخت تا عکسش رو بذارم

 بعداً نوشت: پسر گلم صبح پیش مامانی خوابیده بود که توی خواب یهو دستاش رو برد بالا و شروع کرد به دست زدن و بعد هم خندیدن فکر کنم داشت خواب تولد باباییش رو میدید

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (6)

در انتظار مهدی یار
3 مرداد 91 19:15
سلم مامان زری.شما چقدر نازید... ماشالله.الهی همیشه این جمع شاد باشند...


مرسی عزیزم لطف داری


در انتظار مهدی یار
3 مرداد 91 19:17
تولد همسر محترموتون را هم نبریک می گم...الهی همیشه سالم و سر بلند و عمر طولانی و پر خیر و برکت و کنار همسر خوبی مثل شما داشته باشند...مهدیار جونم هم همیشه کنار مامان بابا شاد و سالم باشه.قربونت بشم خاله...
در انتظار مهدی یار
3 مرداد 91 19:18
انجا که گفته بودی تا می امد به عموش آب بپاشه می گفت ما با هم دوستیم کلی قربون صدقه اش رفتم.خدا حفظش کنه
در انتظار مهدی یار
4 مرداد 91 1:39
سلام مامان زری... ممنون از محبتهات... به دعای دوستان حتما معجزه می شه.... خوشحال و شاکرم که شما دوست خوب را دارم
در انتظار مهدی یار
4 مرداد 91 2:02
نه ندادم.ولی میدونه...جالبه که همون سحر غم هم که نوشتم یکی از خواهش هاش همین بود : بنویس...


عزیزم
در انتظار مهدی یار
4 مرداد 91 14:10
دیشب داشتم به وبلاگت نگاه می کردم.دیدم غالبت واقعا خوبه.مهدیار مثل یه قاصدک خوش خبره...دوستش دارم... آفرین مامانی به انتخابت....