مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 18 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

روز های زندگی من

مامانی معذرت می خواد

عزیز دل مامان اینقدر این روزا بزرگ شدن و عاقل شدنت محسوسه که مرتب احساسهای جدید تو وجود مامانی شکفته می شه هنوز هم خیلی وقتا از اینکه مامانی صدام می کنی ته دلم می لرزه و ناباورانه به خودم میگم یعنی واقعاً خدا منو قابل دونسته و مامان یه فرشته ام   عزیز دلم دیروز که بعد از مدتی رفته بودیم خونه ی مامان شعله و بابا عباس شروع به شیطنت کردی و یه میوه رو برداشته بودی می خواستی پرت کنی وسط اتاق و وقتی هم بهت می گفتیم له می شه و زمین رو کثیف می کنه می گفتی مگه چیه خوب با دستمال پاکش می کنیم منم که می دونستم مامانم حساسه عصبانی شدم و بهت تذکر دادم وقتی موقع رفتن با عصبانیت بردمت دستشویی دم در ایستاده بودی و...
2 شهريور 1391

کلاس کاردستی

دیشب تولد عمه سارا جون بود و به همراه خانواده ی مامان ثریا همگی به پارک ساعی رفتیم و از اونجا بعد از گرفتن تولد به تئاتر کمدی رفتیم و کلی خندیدیم و شکر خدا خوش گذشت مهدیار هم مرتب با صدای بلند می خندید و میگفت وای مامانی چقدر خنده داره بابا میثم و عمو مجید هم که جاشون چند ردیف دورتر بود هی یواشکی خوراکی می خریدن و می خوردن موقع برگشت هم چون صندلی ماشین مهدیار توی ماشین نصب بود فقط زندایی فریبا، زندایی دوست داشتنی بابا میثم با ما برگشت تا موقع رسیدن بابا میثم که علاقه زیادی به زندایی جون داره شیطونی کرد و سر به سرمون گذاشت امروز هم گل پسر کلاس کاردستی داشت و دیشب هم اصلاً خوب نخوابیده بود تقریباً تا صبح بیدار بود و منم از خستگی ح...
28 مرداد 1391

روز قدس و آقا مهدیار

دیروز روز قدس بود و طبق معمول هر سال که بابایی اعتقاد زیادی به شرکت توی راهپیمایی داره امسال هم شرکت کردیم و پسر گلم هم همراهمون بود امسال من واقعاً خسته بودم و هر چی اصرار کردم که بخوابم ولی بابا میثمی قبول نکرد و بالاخره رفتیم بعد از مقداری راهپیمایی بابا میثم ما رو رسوند خونه و خودش برای نماز رفت اینم عکس های پسر مبارز و همیشه در صحنه: ...
28 مرداد 1391

من جا موندم

سلام اول از همه بگم به خاطر باران جونم عکس قسمت معرفی رو دوباره برگردوندم باران جون عزیزم نبینم اشکاتو بعدم ابراز احساسات شدید بابت آهنگ قشنگ وبلاگ دوست گلم باران جون   حالا بگم از امروز و یه روز مردونه ی دیگه بعد از ظهر که به علت روزه، شدید ولو بودم و رفتیم بخوابیم که دیدم آقا مهدیار که مشغول بازی با کامپیوتر بود رفت بغل بابایی شروع به صحبت کردن و من زودی خوابم برد  توی خواب میشنیدم که صدای خنده ی هیجانی مهدیار میاد ولی حال بلند شدن نداشتم یهو هوشیار شدم که دیدم دارن از در می رن بیرون دویدم دم در، گفتم کجااااااااااااااا؟ که میثم جون گفت داریم می ریم سرزمین عجایب می...
26 مرداد 1391

خواب نداری کههههههههههههههه

عزیز مامانی این روزا به خاطر ماه رمضون و شبای قدر حسابی برنامه ی خوابت بهم خورده و شبا خیلی دیر می خوابی و امروز هم به خاطر اینکه دیشب شب قدر بود و با خاله مریم (دختر دایی بابایی) و ماهان کوچولو و زندایی و مامان ثریا رفته بودیم مراسم احیا شب دیر خوابیدی و امروز تا ساعت 12.5 خواب بودی عصر هم که کلاس ژیمناستیک داشتی و بابا میثم حسابی باهات صحبت کرد که اگر کلاست رو دوست نداری جای دیگه ثبت نامت می کنم ولی شما اصرار کردی که بریم کلاس و دم در که رسیدیم تا مربیت رو دیدی همونجا قفل کردی و برگشتیم و رفتیم دکتر دستت رو نشون دادیم آخه چند روزیه که کف دستت قرمز شده و می خاره که آقای دکتر گفت حساسیته و شکر خدا چیز مهمی نیست راجع به کلاس ژیمناستیک ...
23 مرداد 1391

دیشب شب تو بود

نذرت را ادا کردم نذر مادرانه ام که با جان و دل از خدا برایت طلب کردم نذری که در نظرم لطیف بود دیشب سر به آسمانش بلند کردم و بی وفقه فقط تو را خواستم تو را ورای کودکیت در ذهنم تصویر کشیدم و از خدا خوشبختیت را خواستم، خواستم که مال من باشی، نه مال من که خاک قدم او باشی خواستم که شهید راه صاحب نامت باشی و وقتی این را جایی به زبان راندم کسی با پوزخند گفت که دیوانه ای نه مادر به خودم شک کردم به مادر بودنم شک کردم به عشق بی حدم شک کردم من روح پاک تو را از او هدیه گرفتم پس اگر بخواهم که..............بی رحم نیستم خدا، بی رحم نیستم من امانت دار توام امانت هر چه عزیز باز هم از آن اوست پس هر سال و هر لحظه...
22 مرداد 1391

مقصد

قطاری سوی خدا می رفت همه ی مردم سوار شدند به ایستگاه بهشت که رسید همه پیاده شدند و فراموش کرده بودند که مقصد نهایی خدا بوده، نه بهشت   پی نوشت: کاش امشب یادمان بماند که پی چه جیزی به دعا نشسته ایم                الهی مهربانم، خودت یاریمان کن فراموش نکنیم              خودت بهترین دعاها را بر زبانمان جاری کن                             &n...
19 مرداد 1391