مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 18 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

روز های زندگی من

دیروز و مهدکودک

از شمال که برگشتیم دوشنبه بود پسرم سرحال و خوب شه شنبه رفت مهدکودک ولیییییییییییی چهارشنبه بساطی داشتیم که نگــــــــــــو کلی گریه که من نمی رم مهدکودک با بابا میثم هم تلفنی صحبت کرد و اینقدر هق هق کرد که بابایی میگفت نمی خواد ببریش بچه م اذیت میشه منم مامان قوی: وااااااااااا مگه می شه باید بره حتی اگه گریه کنه باید بره و گرنه دیگه می فهمه که با الم شنگه می تونه تو خونه بمونه خلاصه توی راه همین طور که می رفتیم اشک می ریخت و می گفت اونجا منو اذیت می کنن گفتم چرا پسرم کی اذیتت می کنه گفت خانوممون شاخ در آورده بودم گفت گریه که می کنم خانوممون بهم می گه اگه گریه کنی می برمت کلاس کوچولوها  با هق هق می گفت: مامان خ...
6 مهر 1391

مهربونِ مامانی

مامانی فدای مهربونی یه دونه پسر بشه که چند روز پیش گفتم: مهدیار خوش به حالت که مهدکودک می ری، من که بچه بودم مهدکودک نرفتم خیلی دوست داشتم که منم مهدکودک می رفتم یه ذره فکر کرد و گفت: مامانی یه فکری کردم، وقتی من از مهدکودک میام اسباب بازیا و کاردستیایی که توی مهد به همون می دن رو میارم شما تو خونه باهاشون بازی کن، باشه؟ گفتم عالیه پسرم خیلی خوشحال می شم ...
6 مهر 1391

هوراااااااااااااا شمال

شنبه بعد از مهدکودک آقا مهدیار به مناسبت تولد بابا ناصر به اتفاق باباناصر و مامان ثریا همراهشون رفتیم شمال مامان ثریا کللللللی خوشحال بود که مهدیارو شمال آورده و مهدیار هم کلی خوشحال تر که با مامان ثریاست خلاصه اینکه اول به پیشنهاد مامان ثریا رفتیم نمک آبرود و رفتیم نمایش شیر دریایی و مهدیار با شیره توپ بازی هم کرد چند ماه پیش رفته بودیم و این شیر دریایی رو دیده بودیم و مهدیار جونم اینقدر خوشش اومده بود که مرتب می گفت دوباره بریم وقتی برای مامان ثریا تعریف کرده بود، بهش قول داده بود که حتماً یه بار هم با مامان ثریا بره بعد از دیدن نمایش به مامان ثریا گفت دیدی بهت قول داده بودم، آوردمت قرار بود یکشنبه برگردیم ولی به پیشنهاد بابا...
4 مهر 1391

سوفله ی مرغ و کدو

مواد لازم : کدو 500 گرم تخم مرغ 4 عدد مرغ پخته نگینی خرد شده 200گرم پیاز 1 عدد پنیر پیتزا 120 گرم روغن زیتون نمک،فلفل قرمز و پودر سیر کدوها را رنده ی درشت کرده و در روغن زیتون تفت می دهیم تا نرم بشه و آبش رو بکشه و پیاز را هم جدا در روغن تفت می دیم و بعد مرغ نگینی را توش می ریزیم و تخم مرغ ها رو در ظرفی ریخته و به هم میزنیم و کدوها را به همراه مرغ و پیاز به آن اضافه می کنیم و نمک و فلفل و پودر سیر و پنیر پیتزا را اضافه کرده و یک ظرف مستطیل شکل را چرب کرده و مواد را داخلش می ریزیم و روش رو صاف می کنیم و در فر با دمای 180 درجه سانتیگراد به مدت 35 دقیقه قرار می دیم تا رویش طلایی بشه غذا آماده ست نوش جان ...
30 شهريور 1391

یه ناهار خوشمزه

اینم یه ناهار خوشمزه به نام سوفله ی مرغ و کدو با مزه ی بسیار عالی برای گل پسر که امروز از همیشه بهتر و آقا تر بوده توی مهد و خاله ها خیلــــــــــــــــی ازش راضی بودن این جایزه شه (البته به دستور خاله باران جون) ...
29 شهريور 1391

چهار سال گذشت

این عکس رو روز عید غدیر گرفتم که داشتم می رفتم عید دیدنی خونه ی عمه مریمم این موقع تقریباً هشت ماه و نیم بوده که  منتظر اومدن آقا پسرم بودیم (کیفیت عکس پائینه چون فایلش رو نداشتم و از رو عکس چاپ شده مجدد عکس گرفتم)   و اینبار هم که توی نزدیک همون پارک توقف کردیم تا توی مسجد نماز بخونیم یاد اون عکس افتادم و این عکس رو بعد از چهار سال انداختیم ولی با این تفاوت که این بار پسرم شکر خدا در کنارم ایستاده و من به داشتنش افتخار می کنم ...
28 شهريور 1391

مهمونی مامان شهلا

مامان شهلای مهربونم (مامان بزرگ خوبم) یکشنبه شب خاله اسماء و عمو مهدی رو پاگشا کردن توی باغ گیلاس و مثل همیشه شرمنده مون کردن هر چی هم اصرار که توی زحمت نیفتن راضی نشدن و مثل همیشه گفتن که از این کار لذت می برن و ما هم در جمع خانواده ی مهربون و خونگرم عمو مهدی کلی لذت بردیم و مثل همیشه از خدا برای این مادر بزرگ مهربون و همه ی مامان بزرگا عمر با عزت طلب کردم آخ که من عااااااااااشق این مامان شهلای نازنینم هستم توی باغ گیلاس یه تولد هم برگزار شده بود که آقا مهدیار همش تو جمع اونها بود آقا مهدیار و ضحی جون دختر خواهر عمو مهدی که پیش دبستانی می ره امسال کلی با هم جور شده بودن و راجع به مهدکودک حرف می زدن ...
28 شهريور 1391