دیروز و مهدکودک
از شمال که برگشتیم دوشنبه بود پسرم سرحال و خوب شه شنبه رفت مهدکودک ولیییییییییییی چهارشنبه بساطی داشتیم که نگــــــــــــو کلی گریه که من نمی رم مهدکودک با بابا میثم هم تلفنی صحبت کرد و اینقدر هق هق کرد که بابایی میگفت نمی خواد ببریش بچه م اذیت میشه منم مامان قوی: وااااااااااا مگه می شه باید بره حتی اگه گریه کنه باید بره و گرنه دیگه می فهمه که با الم شنگه می تونه تو خونه بمونه خلاصه توی راه همین طور که می رفتیم اشک می ریخت و می گفت اونجا منو اذیت می کنن گفتم چرا پسرم کی اذیتت می کنه گفت خانوممون شاخ در آورده بودم گفت گریه که می کنم خانوممون بهم می گه اگه گریه کنی می برمت کلاس کوچولوها با هق هق می گفت: مامان خ...







