من یه ولـــــــــــــــــــــــــــــــی ام
امروز بابا میثم با دوستاش رفتن مشهد خوش به سعادتش روز شهادت حضرت جواد بود امروز من و مهدیار جون هم خونه تنها موندیم الان ساعت ده و نیم شبه و مهدیار خوابیده و منم کلـی دلم برای بابا میثم تنگ شده مامان شعله زنگ زد و گفت بیاد پیشمون که قبول نکردم اذیتش کنیم گفتم تنها می مونیم مامان ثریا هم اومد دنبالمون که باز تشکر کردم و نرفتم آخه دلم یه ذره تنهایی می خواست امروز مامان ثریا اینا رفتن دنبال خریدای عمه سارا و عمه جون(عمه ی بابا میثم) اومدن پیشمون و از حضورشون خیلی لذت بردیم من عااااااااااااااشق این عمه ی مهربون و با احساسم بعدم عمه سارا و مامان ثریا اومدن پیشمون بعد از ظهر جلسه ی اولیا و مربیان مهدکودک مهدیار بود ...






