مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 19 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

روز های زندگی من

رفتیم و برگشتیم

  سلامممم ما برگشتیم بالاخره به همراه شاه پسر رفتیم ارومیه پیش مامان ثریا اینا و منزل بستگان باباناصر من تا حالا ارومیه نرفته بودم و کلی از مهمون نوازیشون شرمنده شدم و بهم خوش گذشت عروسی هم دعوت بودیم خیلی جالب بود از هر خانواده که دعوت بودن یه نفر رو صدا می زدن به عنوان نماینده تا آهنگ مورد نظرش رو بگه و بعد شروع کنه باهاش رقصیدن بعد هم عروسی دو قسمت بود یعنی یه سری برای عصرونه دعوت بودن و یه سری هم از هفت شب به بعد برای شام و تا ساعت یک شب عروسی ادامه داشت تازه بعضی عروسی ها بعد از ظهرش (یعنی برای شام) مهمونی عروس و داماد جدا می شه و عروس با خانواده خودش عروسی می گیره خیلی بامزه و عجیب بود برام تو همه ی سفره ها...
15 شهريور 1391

از دست این پسر

چند روز پیش قرار بود برای تعطیلات عید فطر بابایی گل پسرش رو ببره شمال روزی که می خواستیم حرکت کنیم مامان ثریا تماس گرفت و با مهدیار جون صحبت کرد و بهش گفت پسرم مگه قرار نبود این دفعه با هم بریم شمال پس چرا داری تنهایی میری، منو نمی بری؟ مهدیار هم گفت آخه دارم وسایل شنام رو می برم جا نداریم شما رو ببرم مامان ثریا هم کلی خندید و گفت بااااااشه آقا مهدیار خلاصه اینکه اون روز جاده این قدر شلوغ بود که بعد از خوردن ناهار تو جاده چالوس برگشتیم حالا روز جمعه قرار بود مامان ثریا اینا برن ارومیه وسط روز وقتی زنگ زدم ببینم رسیدن یا نه؟ مهدیار پرسید کجا رفتن؟ گفتم مسافرت رفتن گفت به مامان ثریا بگو مگه قرار نبود من رو ...
4 شهريور 1391

قصه ی چوپان درغگوی خوب

  این داستان چوپان دروغگو از زبان آقا مهدیاره که مامان ثریا یادش داده و پسرم هم یه ذره توش تغییرات داده و قصه رو تعریف می کنه برای گوش دادن به قصه ی پسرم اول آهنگ وبلاگ رو از قسمت انتهای سمت چپ وبلاگ متوقف کنید و بعد روی علامت زیر کلیک کنید: کد آهنگ این داستان چوپان دروغگوئه از زبان آقا مهدیار این قصه رو مامان ثریا یاد آقا مهدیار داده و پسرم هم کمی توش تغییر داده و تعریف کرده براتون برای گوش دادن به قصه اول آهنگ وبلاگ رو از قسمت انتهای سمت چپ صفحه متوقف کنید و بعد روی لینک بالا کلیک بفرمایید:   ...
3 شهريور 1391

مهدیار جون و باب اسفنجی

داشتم وبلاگ یکی از دوستان رو می دیدم که مهدیار جون عکس باب اسفنجی رو توش دید و خیلی خوشش اومد منم عکسش رو توی همون فرم براش گذاشتم اینم عکس آقا پسر خوشگلم که عاشق باب اسفنجیه و مامانش هم عاشق پاتریک:   ...
3 شهريور 1391

جشن دونفره

دیروز سالگرد عقدمون بود و امروز سالگرد ازدواج تو همچین روزی همین ساعت ها بود که آقا داماد اومد دم آرایشگاه دنبالم تا شروع کنیم با هم یه زندگی جدید رو دیروز طی قرار هر ساله من و بابا میثم با هم یه جشن دونفره گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت آقا مهدیار هم که حسابی بهش برخورده بود که بردیم گذاشتیمش پیش مامان ثریا جون، هی بغض می کرد و می گفت می خواید منو جا بذارید و به من می گفت هر جا می خوای بری برو با مامان شعله برو بذار بابا میثم پیشم بمونه، من شب چه جوری بیام خونه، دلم برای اسباب بازیام تنگ می شه خلاصه بردیمش خونه ی مامان ثریا و با عمو حمیدش رفتن تو و عمه سارا بهش گفته بود چی شده گریه می کنی، مامان ثریا گفته بود شاید بچه م ...
3 شهريور 1391

سالگرد ازدواج

سلام سلام امروز سالگرد ازدواج من و بابا میثمه وااااااای هشت سال پیش چقدر زود گذشت خدایا مرسی بابت همه ی خوبی ها و مهربونیات به حق بزرگی و عظمتت به حق لطف و عشق بی نهایتت به بنده هات، لیاقت این عشق رو بهم عطا کن خیلی وقتا با خودم فکر می کنم، یعنی من لایقشم؟ لایق این عشق،خوشبختی،سلامتی؟ همیشه فکر می کنم دعای یه لحظه ی زندگیم رو خدا برآورده کرد تو اون لحظه، همه ی حواس خدا باهام بود اون روز که تو روزای نوجوونی با شنیدن تعریفش به خدا گفتم کاش مال من بود،‌ و خودم به فکر خودم خندیدم                   ...
3 شهريور 1391

مامانی معذرت می خواد

عزیز دل مامان اینقدر این روزا بزرگ شدن و عاقل شدنت محسوسه که مرتب احساسهای جدید تو وجود مامانی شکفته می شه هنوز هم خیلی وقتا از اینکه مامانی صدام می کنی ته دلم می لرزه و ناباورانه به خودم میگم یعنی واقعاً خدا منو قابل دونسته و مامان یه فرشته ام   عزیز دلم دیروز که بعد از مدتی رفته بودیم خونه ی مامان شعله و بابا عباس شروع به شیطنت کردی و یه میوه رو برداشته بودی می خواستی پرت کنی وسط اتاق و وقتی هم بهت می گفتیم له می شه و زمین رو کثیف می کنه می گفتی مگه چیه خوب با دستمال پاکش می کنیم منم که می دونستم مامانم حساسه عصبانی شدم و بهت تذکر دادم وقتی موقع رفتن با عصبانیت بردمت دستشویی دم در ایستاده بودی و...
2 شهريور 1391

کلاس کاردستی

دیشب تولد عمه سارا جون بود و به همراه خانواده ی مامان ثریا همگی به پارک ساعی رفتیم و از اونجا بعد از گرفتن تولد به تئاتر کمدی رفتیم و کلی خندیدیم و شکر خدا خوش گذشت مهدیار هم مرتب با صدای بلند می خندید و میگفت وای مامانی چقدر خنده داره بابا میثم و عمو مجید هم که جاشون چند ردیف دورتر بود هی یواشکی خوراکی می خریدن و می خوردن موقع برگشت هم چون صندلی ماشین مهدیار توی ماشین نصب بود فقط زندایی فریبا، زندایی دوست داشتنی بابا میثم با ما برگشت تا موقع رسیدن بابا میثم که علاقه زیادی به زندایی جون داره شیطونی کرد و سر به سرمون گذاشت امروز هم گل پسر کلاس کاردستی داشت و دیشب هم اصلاً خوب نخوابیده بود تقریباً تا صبح بیدار بود و منم از خستگی ح...
28 مرداد 1391

روز قدس و آقا مهدیار

دیروز روز قدس بود و طبق معمول هر سال که بابایی اعتقاد زیادی به شرکت توی راهپیمایی داره امسال هم شرکت کردیم و پسر گلم هم همراهمون بود امسال من واقعاً خسته بودم و هر چی اصرار کردم که بخوابم ولی بابا میثمی قبول نکرد و بالاخره رفتیم بعد از مقداری راهپیمایی بابا میثم ما رو رسوند خونه و خودش برای نماز رفت اینم عکس های پسر مبارز و همیشه در صحنه: ...
28 مرداد 1391

من جا موندم

سلام اول از همه بگم به خاطر باران جونم عکس قسمت معرفی رو دوباره برگردوندم باران جون عزیزم نبینم اشکاتو بعدم ابراز احساسات شدید بابت آهنگ قشنگ وبلاگ دوست گلم باران جون   حالا بگم از امروز و یه روز مردونه ی دیگه بعد از ظهر که به علت روزه، شدید ولو بودم و رفتیم بخوابیم که دیدم آقا مهدیار که مشغول بازی با کامپیوتر بود رفت بغل بابایی شروع به صحبت کردن و من زودی خوابم برد  توی خواب میشنیدم که صدای خنده ی هیجانی مهدیار میاد ولی حال بلند شدن نداشتم یهو هوشیار شدم که دیدم دارن از در می رن بیرون دویدم دم در، گفتم کجااااااااااااااا؟ که میثم جون گفت داریم می ریم سرزمین عجایب می...
26 مرداد 1391