مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 20 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

روز های زندگی من

خواب نداری کههههههههههههههه

عزیز مامانی این روزا به خاطر ماه رمضون و شبای قدر حسابی برنامه ی خوابت بهم خورده و شبا خیلی دیر می خوابی و امروز هم به خاطر اینکه دیشب شب قدر بود و با خاله مریم (دختر دایی بابایی) و ماهان کوچولو و زندایی و مامان ثریا رفته بودیم مراسم احیا شب دیر خوابیدی و امروز تا ساعت 12.5 خواب بودی عصر هم که کلاس ژیمناستیک داشتی و بابا میثم حسابی باهات صحبت کرد که اگر کلاست رو دوست نداری جای دیگه ثبت نامت می کنم ولی شما اصرار کردی که بریم کلاس و دم در که رسیدیم تا مربیت رو دیدی همونجا قفل کردی و برگشتیم و رفتیم دکتر دستت رو نشون دادیم آخه چند روزیه که کف دستت قرمز شده و می خاره که آقای دکتر گفت حساسیته و شکر خدا چیز مهمی نیست راجع به کلاس ژیمناستیک ...
23 مرداد 1391

دیشب شب تو بود

نذرت را ادا کردم نذر مادرانه ام که با جان و دل از خدا برایت طلب کردم نذری که در نظرم لطیف بود دیشب سر به آسمانش بلند کردم و بی وفقه فقط تو را خواستم تو را ورای کودکیت در ذهنم تصویر کشیدم و از خدا خوشبختیت را خواستم، خواستم که مال من باشی، نه مال من که خاک قدم او باشی خواستم که شهید راه صاحب نامت باشی و وقتی این را جایی به زبان راندم کسی با پوزخند گفت که دیوانه ای نه مادر به خودم شک کردم به مادر بودنم شک کردم به عشق بی حدم شک کردم من روح پاک تو را از او هدیه گرفتم پس اگر بخواهم که..............بی رحم نیستم خدا، بی رحم نیستم من امانت دار توام امانت هر چه عزیز باز هم از آن اوست پس هر سال و هر لحظه...
22 مرداد 1391

مقصد

قطاری سوی خدا می رفت همه ی مردم سوار شدند به ایستگاه بهشت که رسید همه پیاده شدند و فراموش کرده بودند که مقصد نهایی خدا بوده، نه بهشت   پی نوشت: کاش امشب یادمان بماند که پی چه جیزی به دعا نشسته ایم                الهی مهربانم، خودت یاریمان کن فراموش نکنیم              خودت بهترین دعاها را بر زبانمان جاری کن                             &n...
19 مرداد 1391

افطاری

امشب افطاری زندایی میترا (زندایی بابامیثم) دعوتمون کرده بودن و مثل همیشه همه ی فامیل مهربون بابامیثم دور هم جمع بودیم و خدا رو شکر کلی خوش گذشت پسر گلم هم که از اول مجلس توی ژست بود و وقتی عمو حمیدش رو دید گل از گلش شکفت راستی اصلاً نمی ذاشت زری مامانش افطار کنه همش آش می خواست و نون پنیر زری مامان هم که دیگه موقع افطار هیچکس رو نمی شناسه داشت از گشنگی می مرد ولی مجبور بود پسر گلش رو هم سیر کنه تازه موقع خوردن آش زد زیر قاشق و یه مقداری آش هم مانتوی زری مامانش میل کرد وااااااااییی مانتوم نو بود به خدا حالا خدا کنه پاک بشه تازه با کمال بی خیالی گفت عیبی نداره آخه یکی نیست بگه پسرم از کجا تشخیص دادی که مورد مهمی نیست ...
19 مرداد 1391

عکس آقا مهدیار و ضحی خانم

اینم عکس های آفا پسرم با ضحی خانم که ساره جونم لطف کرده و بالاخره برامون فرستاد مرسییییییی ساره جون تو این عکس ضحی خانم هنوز خیلی کوچولو بوده:   قربون اون چشم های گرد خوشگلت بشم که کلیییییی شبیه عمه ی شیطون بلاتی (طبق معمول با آقا مهدیار لباساش با تفنگ آب پاش خیسه) آقا مهدیار و فینگیل عمه ساره ش داشتم عکسا رو آپلود می کردم، تا مهدیار عکس ضحی رو دید گفت این عکس فینگیله (آخه عمه ساره ش بهش می گه فینگیل) ...
19 مرداد 1391

مهربانتر از تو در عالم نبود

نیست از من بنده ای گستاخ تر نیست از انبان من سوراخ تر گنج پیدا کردم اما دزد برد نَفس ما را خدمت بی مزد برد بی ثباتیها نمودم در عمل پا فشاریها نمودم در دغل رشوه ها دادم گنهکاری کنم زین معاصی مردم آزاری کنم ناصحان گفتند لیکن کر شدم خوبها گفتند و من بدتر شدم بنده ای که دور از معبود شد امتحانها داده و مردود شد معصیت پا داد دستم شوق کرد نَفس دُم جنباند و چشمم ذوق کرد روید از هر ناله ام زنجیر ها از بُن هر توبه ام تزویرها شد میسر لغو در نطق آمدم ذکر تو گفتم راه خود زدم لیک با این که به گرداب گناه دست اندازم به هر برگ و گیاه هرچه گشتم ای خداوند وَدود مهربانتر از تو د...
19 مرداد 1391

کلاس امروز

وااایی امروز باید بازم بریم کلاس ژیمناستیک سه چهار جلسه ای هست که آقا مهدیار کلاس ژیمناستیک می ره نمی دونید چه مربی بد اخلاقیه کم مونده دو سه تا از بچه ها رو بخوره تا بقیه حساب کار دستشون بیاد یه دختر جوونه که احساس می کنه داره برای مسابقات المپیک تمرین میده هر جلسه اینقدر داد می زنه، پسر منم سوسول، عادت به این چیزا نداره هنگ می کنه چه جور واقعاً دودلم بازم ببرمش یا نه؟ آخه تازه به کلاس رفتن عادت کرده بود ولی از صدقه سری این خانم مربی بچه م تو کلاسهای دیگه ش هم آرامش نداره جلسه ی قبل دادی سر مهدیار زد که مثل بید می لرزید منم دیگه عصبانی شدم و با مدیر اونجا صحبت کردم و رفت تذکر داد به...
15 مرداد 1391

چند روز که ننوشتم

وقت نکرده بودم که بنویسم پنج شنبه رفته بودیم خونه ی خاله اسما و خاله ی مهربون پسرم کلی کدبانوگری کرده بود و هممون رو شرمنده کرد دیروز هم ماهگرد عروسیشون بود و زنگ زدم خونشون به عمو مهدی که در حال سبزی پاک کردن بود تبریک گفتم ایشالا که خواهر خوبم و شوهر خواهر عزیزم همیشه شاد و خوشبخت باشن   راستی چند روز پیش هم به همراه آقا مهدیار رفته بودیم پیتزا کاکتوس تازه نشسته بودیم که ..... یه کاکتوس تو طاقچه کنار میزمون بود و من و بابا میثم هم مشغول حرف زدن یهو جیغ مهدیار رفت هوا کف دستش پر شده بود از تیغ های خیلی ریز کاکتوس و منم که فکر نمی کردم دستش درد داشته ب...
8 مرداد 1391