مشغولیم حساااابی
ایشالا که همه ی خونه ها شادی باشه
این روزا حسابی هم مشغول پروژه ی طولانی اثاث کشی هستیم که تمومی نداره (خوبه حالا یه طبقه می خوایم بریم بالاتر اگه از یه شهر به یه شهر دیگه می رفتیم چی می شد خدایا نخواستیم عروج کنیم، تو این دنیا یه طبقه هم پائین تر بردی عیب نداره اون دنیا ببرمون بالا)و هم مشغول تدارک برای عروسی عمه سارای نازنین مهدیار جون
چند روز پیش رفته بودیم لاله زار برای خرید لوستر، رفتیم تو فروشگاهی که فقط یه برند رو داشت لوسترهای بسیار زیبایی داشت که من و بابایی گفتیم فکر کنیم خیلی گرون باشه ولی رفتیم داخل تا اطمینان پیدا کنیم
قیمت لوسترها رو دیدیم و بابایی گفت غیر منطقی این لوستر کوچولو سیزده میلیون باشه و لوسترهای دیگه رو هم دیدیم و بابایی با دیدن قیمت یه لوستر دیگه گفت این منطقیه که هشتاد هزار تومان باشه (خجسته ایم دیگه چه کنیم
) خلاصه یه لوستر رو با کلی ناز و اطوار انتخاب کردم و بابایی گفت از قیمتی که می خوایم بگیریم یه مقدار گرونتر در میاد اشکالی که نداره؟
منم تو کلاااااااااس، گفتم نه عزیزم یه ذره دقیق تر ببینیم
و بابایی گفت اگه به نظرت قشنگه دیگه تردید نکن بخریمش
کلی فکر کردم و با منت راضی شدم میثم بخرتش
بابا میثم از آقاهه پرسید آقا اگه دو تا از این لوستر بخوایم چقدر تخفیف می دید
آقاهه هم یه ذره حساب کتاب کرد و گقت رو هم می شه دو میلیون و هشتصد، شما دو میلیون و پانصد بدید. .gif)
خیلی سعی کردم همونجوری بمونم و دهنم باز نشه و ابروهام بالا نره یعنی اون یکی لوستره هم که برای هال انتخاب کرده بودیم اصلاً هم قیافه نداشت هشتصد هزار تومان بود!![]()
خوب تعارف که نداریم، خونه ی خودمون نیست نمی خواستیم زیاد هزینه کنیم خیلییی وقت هم هست که خرید لوستر نیومدیم برای همین اینقدر از مرحله پرت بودیم.
خلاصه اینکه با همون کلاس بابایی گفت خوب عزیزم نظرت چیه؟
حالا آقاهه هم چشمش به دهن ما که فاکتور کنه یه دونه مشتریش نپره!
-گفتم نه عزیزم فعلاً حالا ببینیم. ![]()
آقاهه هم با نگاهش گفت خودتی، به سلامت ![]()
![]()
رفتیم یه مغازه ی دیگه و دو تا لوستر چوبی خیلی خوشگل خریدیم که کلی عاشقشم و یه دیوار کوب
خیلی هم از خدا تشکر کردم که اینقدر پول ندارم که لوستر سیزده میلیونی بخرم.
وااااااااااا سیزده میلیون چیه بگو همون دو میلیون امکان نداره اصرار نکنید! 
مهدیار هم برای خودش یه لوستر انتخاب کرده بود و گیرررررررررر که من اینو انتخاب کردم دیگه بخرید
کلی براش توضیح دادم تا راضی شد.
خلاصه بعد از خرید که مهدیار هم حسابی با صاحب مغازه دوست شده بود و با ریموت هی چراغ ها و آبنمای وسط مغازه رو روشن خاموش می کرد بابایی پیشنهاد داد که بریم خیابون بهار و لباس مهدیار رو برای عروسی عمه سارا بخریم. (که البته کادوی مامان ثریا جون بود)
رفتیم و همون اول بهار یه مغازه ی کت و شلوار بچه گونه پیدا کردم و با ذوق و خوشحالی (آخه خیلی وقت بود دنبال همچین مغازه ای بودم) یه کت و شلوار ذغالی خوشگل با پیرهن یاسی و کراوات برای پسرم خریدیم که ایشالا عکسش رو می ذارم خیلیییییییییی خوشگله هیچ وقت دوست نداشتم به این زودی کت و شلوار بپوشه ولی واقعاً از این خوشم اومد. 

در همین حین مهدیار جون تو مغازه بغلی بازم به قول خودش انتخاب کرده بود و باید براش می خریدیم.
من رو برد توی مغازه و سه چهار دست بلوز و شلوار و سویشرت رو نشون داد و گفت اینا رو انتخاب کردم برام بخر.
یه دست بلوز و شلوار براش خریدم اصرااااااااااار که بقیه ش رو هم بخر من ناراحت میشم من انتخاب کردم.
از پله های پاساژ در حال پائین اومدن بودیم و مهدیار در حال اشک ریختن.
-گفتم پسرم نمیشه.
-گفت چرااااااااا؟
-گفتم دیگه بسه خرید کردم برات دیگه پولام تموم شد.
یهو همه جا ساکت شد و هر چی مادر و پدر رو پله ها در حال بالا و پائین رفتن بودن برگشتن طرفم. ![]()
![]()
![]()
![]()

وااااااااااااا مگه اینا هیچ وقت پولاشون تموم نمی شه؟؟؟؟؟؟ 
به بابایی گفتم وااا اینا چرا همچین کردن یعنی اینقدر تموم شدن پول تعجب داشت که همه برگشتن صاحب این صدا رو ببینن.
بابایی خندید و گفت نه حتماً از اینکه اینقدر صادقانه گفتی پولام تموم شد تعجب کردن.
چمیدونم چی بگمممممممممم والا.gif)



مشغولیم حساااابی
