عروسی عمه سارا
شکر خدا که بالاخره عروسی عمه سارای نازنین به خوبی و خوشی تموم شد و دیشب ساعت 9 هم کارای خونه ی ما به طور کامل تموم شد ولی اینقدر خسته بودم که نتونستم بیام بنویسم
شب قبل از عروسی عمه سارا و مامان ثریا و بابا ناصر و عمه ایران دوست داشتنی (عمه ی بابا میثم) اومدن خونمون، اونم چه خونه ای درب و داغون و بهم ریخته
همون دم در دیدیمشون و سلام علیک کردیم و رفتیم دنبال لباس مهدیار و لباس خودم
کت و شلوار مهدیار رو داده بودیم خیاط آستین هاش و شلوارش رو تو بذاره که هنوز آستینش بلند بود رفتیم دم مغازه و با اصرار و خواهش تا ساعت نه منتظر شدیم تا لباس پسرم آماده شد و بعد به سمت اندیشه کرج رفتیم که لباسم رو داده بودم به خانم دوست بابا عباس که خیاط بسیار بی نظیریه ولی اینقدر استرس لباس رو داشتم در حال بیهوشی بودم کلی نذر و نیاز کرده بودم که لباسم خوب بشه خیلی پول پارچه داده بودم و کلی پشیمون بودم ساعت نه و نیم رسیدیم اندیشه و لباس رو که پوشیدم از شادی داشتم بیهوش می شدم! کلاً در حال بیهوشی و غش بودم
یه بستنی مهمون بابا میثم خوردیم که البته مهدیار دیگه خواب بود و رفتیم خونه و همه رو بیخواب کردیم و یه ذره دور هم بودیم و خوابیدیم
صبح زود عمه سارا که آماده شد بره بلند شدم و راهش انداختم و از زیر قرآن ردش کردم و مهدیار از خواب بیدار شد اصراااااااااااار که من باید برم مهدکودک امروز روز اسباب بازیه
خلاصه مهدیار رو بردم مهد رسوندم و اومدم خونه
ساعت یک بعد از ظهر با مامان ثریا رفتیم آرایشگاه و ساعت پنج و نیم اومدیم بیرون
اینقدر استرس داشتیم که خدا می دونه
اومدیم خونه و آماده شدیم و پیش به سوی سالن
عروس داماد هم توی ترافیک مونده بودن و دیر رسیدن
همه چی عروسی عمه جون عالی عالی برگزار شد و ما به آرامش رسیدیم
مهدیار هم وسط عروسی عمه ش خوابید، اینقدر خسته بود که فقط می گفت من یه جای نرم و راحت می خوام بخوابم و شام مختصری خورد و خوابید
یه تعداد هم از پسرم عکس انداختم که دست عمه سارائه و به زودی ایشالا عکساش رو می ذارم



عروسی عمه سارا
