مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 16 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

روز های زندگی من

یادم نرفته بود

یادم نرفته بود هیچ کدوم سختی هاش رو  یادم نرفته بود حال بد ماه های اول بارداری رو یادم نرفته بود دل دردها و کمردردهای روزای سنگینی رو یادم نرفته بود بد خوابی های ماه های آخر رو یادم نرفته بود لحظه های سخت و شیرین انتظار رو یادم نرفته بود سختی شب بیداری ها رو یادم نرفته بود ترس تب و دل درد و بیماری دردونه م رو یادم نرفته بود سختی دور شدن و امانت سپردن رو یادم نرفته بود دویدن و تموم شدن تحمل دوری چند ساعته رو یادم نرفته بود دلی رو که دیگه جایی بدون نیمه وجودم آروم نمی گرفت پس چی شد که دوباره حاضر شدم این سختی ها رو به جون بخرم؟ چه حسی پشت این همه سختی هست که با وجود یک بار امتح...
16 تير 1392

سفر مشهد

سلاااااام با کلی تاخیر این چند وقته زیاد حال و حوصله ی نوشتن نداشتم و سفرهای پی در پی هم مزید بر علت این کاهلی بود مرسی از همه ی دوستای گلی که به یادمون بودن از جمله عاطفه ی مهربون و دوست داشتنی زمان زیادیه که ننوشتم و نمی دونم از کجا شروع کنم! سفر اول مربوط به تعطیلات خرداد بود که به سختی و ضرب و زور موفق به رفتن به شمال شدیم سه بار تا سر جاده چالوس رفتیم و بار سوم موفق به طی مسیر شدیم و شکر خدا اونطور هم که فکر می کردیم شلوغ نبود و خیلی خوش گذشت به خصوص به آقا مهدیار با وجود مامان ثریا و عمو حمید   و سفر دوم هم یه سفر زنونه به اتفاق خانواده ی مامان ثریا به مشهد بود که خدا رو شکر خیلی سفر خوب و به ...
5 تير 1392

برادران رایت

پسرم با بیش از یه قرن تاخیر و بدون حضور برادرش امروز تو فکر پرواز بود و به عقیده ی خودش نسبتاً هم موفق بود از روی دسته ی مبل، لبه ی پله و روی میز ناهارخوری با بالهای جدیدش می پرید و هر بار هم حس می کرد بیشتر توی هوا مونده فکر کنم به خاطر عدم حضور برادرش پروازش به طور کامل درست از آب در نمیومد بالهای هواپیمای نگون بختش رو باز کرده بود و ازم خواست تا یه بند دور هر بال ببندم و بعد بال ها رو دستش کرد و اقدام به پرواز کرد به هر حال همه ی بزرگان و دانشمندان از همین جاها شروع کردن دیگه، نه؟ ...
9 خرداد 1392

پایان جدایی و آغاز یه آبله مرغون دیگه

بعد از 15 روز دوری از آقا پسر فهیم و بزرگوارم بالاخره روز چهارشنبه به این جدایی پایان دادیم و همدیگرو در آغوش گرفتیم. حس یه تبعیدی رو داشتم که بعد از سالها خانواده ش رو می بینه به صورت هم نگاه می کردیم و باز تو آغوش هم فرو می رفتیم حتی تو اون موقعیت هم پسر نازنینم حواسش به نی نی تو راهی بود و با نرمی من رو در آغوش می گرفت و هنوز که هنوزه با هم رودربایسی داریم و کلی تو حرف زدن و رفتار با همدیگه نرمش به خرج می دیم حالا بعد از این 15 روز سخت دیشب متوجه شدم که منم آبله مرغون گرفتم حالا چیکارررررررررررررر کنم پسرم بهم پیشنهاد داده برای اینکه به نی نی آسیبی نرسه به نی نی زیاد نزدیک نشم آخه چه جوری به...
8 خرداد 1392

من زنده اممممممم

واااااااااییی باورم نمی شه من زنده موندم دو روز اول این مریضی کذایی، کلاً از زندگی قطع امید کرده بودم سه شب نخوابیدم و اینقدر ناله زدم که مهدیار می گفت مامانی اینقدر نگو درد دارم مریضم، خوب می شی دیگه منم مریض بودم و مدام از تجربیات ناتمامش منو بهره مند می کرد الان که می نویسم باورم نمی شه زنده باشم و یه بار دیگه دستم صفحه ی کیبورد رو لمس کنه و پا به فضای مجازی گذاشته باشم ( یعنی بزرگنمایی و گنده گویی در چه حدددددددد ) ولی بی شوخی مریضی مزخرفیه تا روی سرم هم دونه زده، همه ش هم باید مراقب باشم کنده نشه فکر کن در ماه ششم بارداری، خواه ناخواه خودم خوشگل شده بودم حالا یه دیزاین جدید به کل وجودم ا...
8 خرداد 1392

دون دونِ مامان

دون دون مامان دلم برات تنگیده هزااااااااار تا ظهر بابا میثم مهدیار جونم رو برد خونه ی مامان ثریا اینا مامانی هم کلی عذاب وجدان داره برای اینکه نمی تونه پیش گل پسرش باشه یکی دو ساعت پیش هم گل پسرم بی قرار شد و بابا میثمش رو می خواست بابایی رفت پیشش و من امشب تنها ام دلم پیش پسرمه و هیچ کاری براش نمی تونم بکنم خدا رو شکر که مامان ثریا و بابا ناصر نازنین و عمه و عمو جونش پیششن و خیالم راحته فقط عذاب وجدان دارم یه عالمههههههه ...
21 ارديبهشت 1392

وااااای چی کار کنم

نمی دونم از کجا و چه جوری بنویسم فقط دارم می نویسم به عشق دوستای نازنینی که لطف کردن و مرتب حال و روزمون رو پرسیدن دوستای گلم شکر خدا رفتم سونوگرافی و همه چی نی نی خوب بود و............... نی نی یه پسر نازنین بود مثل داداشش دیگه اینکه دو روزی به اتفاق بابا میثم رفتیم شمال و گل پسر یا به قول زهرا جونم فندق بزرگه پیش مامان بزرگای نازنینش بود چهارشنبه شب رسیدیم خونه ی مامان شعله حال پسرم حسابی خوب بود ولی از دیروز متوجه دونه های ریز روی صورت و تنش شدم و دیشب که رفتیم دکتر، گفت احتمالاً آبله مرغونه وااااااااااای بچه م کلی دون دون شده و از اون بدتر اینکه من آبله مرغون نگرفتممممممممممم ...
20 ارديبهشت 1392