مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 17 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

روز های زندگی من

تولدت مبارک پسرم

                                  عزیز جان مادر چهار سالگیت مبارک نمی دونم حس و حالم رو چطور توصیف کنم چهار سال گذشت از روزی که جهانمان را نورانی کردی چهار سال گذشت از لحظه هایی که منتظر آمدنت بودم و خدا را صدا می زدم تا از درد دوریت فارغ شوم و چه صبورانه ثانیه ها را طی می کردی و من چه بی تحمل از خدا می خواستم روز بعد را هم ببینم از چه بنویسم، که مادر شدن و حس زیبایش توصیف ناپذیر است ماه آسمانم، مادر را ببخش اگر گاهی فراموش می کنم که تو فقط...
19 دی 1391

تسلیت

درگذشت عالم ربانی و استاد اخلاق، حضرت آیت اله مجتبی تهرانی رو به همه ی دوستای نی نی وبلاگیم تسلیت می گم. پی نوشت: من خیلی از فوت ایشون ناراحتم ، ما از بچگی همیشه به مجالسشون می رفتیم به خصوص شبهای قدر. حتی عقد من و میثم جون رو هم ایشون برامون خوندن نعمت بزرگی از تهران پر کشید ...
13 دی 1391

معیارهای ازدواج مهدیار، شاهکار مادرانه

چند وقت پیش ههو (یهو) بی مقدمه: مهدیار: مامانی کی عروسی من می شه؟ زری مامان: پسرم هر وقت زن بگیری؟ (یعنی  دقت کردید کلا چشم بسته غیب می گم؟) مهدیار: خب کـــــــــــــــی زن می گیرم؟ زری مامان: پسرم شما باید بزرگ بشی بریم برات خواستگاری از هر دختری که خوشت اومد باهاش عروسی کنی (یعنی رسماً شده بودم لقمان حکیم! با این پسرم پسرم گفتنا) خوب حالا پسرم! چه جور زنی دوست داری؟! مهدیار: زن باشه دیگه مامان، به موهاش گل سر بزنه ، بیاد بریم اسباب بازی بخریم، با هم بازی کنیم، بلد باشه با لپ تاپ کار کنه!  بچه م اینقدر که مامانش رو پای کامپیوتر دیده فکر می کنه زن خوب اینجوریه (و من کلی شرمنده شدم اینجا) ی...
12 دی 1391

خاطره ی دردسر ساز

خدا رو شکر که مامان جون نازنینم بهتر شدن و ما هم خوشحال و سر حال از سلامتشون شبی که قرار بود من بیمارستان پیش مامانم بمونم بعد از ساعت ملاقات مامان ثریا و زندایی های بابا میثم به همراه مهدیار جون رفتن برای نماز به مسجد کنار بیمارستان یه مسجد کوچولو که زنونه طبقه ی بالا یه اتاق بیست و پنج، شش متری که سقفش فکر کنم از چوب بود چون موقع راه رفتن صدای تق تق بدی می داد و باید خیلی آروم راه می رفتی مامان ثریا تعریف کردن که بعد از نماز می خواستن که کاپشن مهدیار رو تنش کنن که مهدیار نمی ذاشته و مامان ثریا بهش می گن بیا یه خاطره از بچگی بابا میثم برات تعریف کنم (تا بتونن لباس تنش کنن) مهدیار هم که عاشق شنیدن خاطره از کود...
10 دی 1391

شب یلدا

دیشب یلدا بود و همگی در کنار مامان بابای خوبم بودیم و روحیه ی مامان گلم کلی عوض شد و بهشون خوش گذشت و درکنارشون به ما هم خیلی خوش گذشت فال حافظ گرفتیم و آجیل و شیرینی و میوه خوردیم و این شب بهونه ای بود تا مثل هر سال بهمون یادآوری کنه که تو سرمای میانه ی پائیز و زمستان هم میشه جمعی گرم و شاد داشت و به خاطر داشته ها شکر گزار بود اینم میز شب یلدا که خاله اسما زحمتش رو کشیده بود ...
2 دی 1391

اولین شب جدایی

این دو هفته نتونستم بیام و بنویسم فقط در حدی بوده که بیام و کامنتای دوستای گلم رو جواب بدم مامان نازنینم دوشنبه ی هفته ی گذشته بیمارستان بستری شدن و سه شنبه تحت یه عمل سخت قرار گرفتن که خدا رو شکر این روزا حالشون خیلی بهتره و ما هم سعی کردیم این چند وقت کنارشون باشیم این شد که نتونستم به نی نی وبلاگ محبوبم اونقدرا سری بزنم سه شنبه که مامان جونم عمل شدن یکی از دوستای نازنینشون پیششون موندن و برای چهارشنبه شب قرار شد که من بمونم و مهدیار جونم هم همراه بابا میثم برن پیش مامان ثریا جون و از عمه سارا و عمو حمیدش هم خواستیم که برن اونجا تا مهدیار احساس تنهایی نکنه و این شد اولین شب جدایی من و دردانه ام از زمان ...
30 آذر 1391