مهدیار این روزا
مهدیار این روزا فکرش حسابی مشغول نی نی مسافره و مرتب راجع بهش می پرسه چند روز پیش از این سوال شروع کرد مهدیار: مامان من که تو دلت بودم خیلی دوست داشتی که پسر باشم (این اواخر داشتم دوران باراداری اولم و علاقه شدیدم به پسردار شدن رو برای یکی از اقوام تعریف می کردم که از قضا مهدیار هم شنیده) من: آره مامان جون خیلییییییییی دوست داشتم همه ش از خدا می خواستم بهم یه پسر نازنین بده مهدیار: مامان خوب من پسرم دیگه ( و در این قسمت، یه حس مادرانه ی عجیبی می گفت این مکالمه بی منظور نبوده) روز بعد: صبح وقتی مهدیار رو بیدار کردم شروع کردم به بوسیدنش و گفتم خدایا شکرت که این پسر نازنین رو بهم دادی مامانی من همیشه...








