مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 17 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

روز های زندگی من

روزمرگی کسالت آور

یه روزا می شه که با همه ی آرامش از هر چی اطرافته بیزاری و دلت یه تغییر درست و حسابی می خواد اصلاً هم نمی دونی چی حتی شده یه خوردنی هیجان انگیز که اونم نمی دونی چی هی میری و جلوی یخچال مانور می دی و پشت پنجره نفس می کشی و در آخر هم به این نتیجه می رسی که کاش برگردم به بچگی و از اول شروع کنم شاید به اینجا نرسم کلاً سرخورده فقط دنبال بهانه خدا به داد اون بنده خدایی برسه که دم دستت باشه و به عذاب غرغرهات گرفتار بشه و ما شدید منتظر این بنده خداییم و تمام تلاشمان را می کنیم که فرد مورد نظر ما جگر گوشه مان نباشد انشاا.... ...
30 بهمن 1391

کفشام کوووووووووو؟

عزیز مادر امروز که از مهدکودک اومدی موندی پیش مامان ثریا و من رفتم خونه ی مامانم قرار شد کار بابا میثم که تموم شد با هم بیاین خونه ی مامان شعله غروب که زنگ زدم با مامان ثریا و بابا ناصر رفته بودی بیرون و بعد هم خونه ی عمه سارا جون بعد که با عمه جونت صحبت کردم گفت که موقع سوار شدن به ماشین بابا ناصر کفشهات رو بیرون ماشین درآوری و سوار شدی دم خونه ی عمه سارا دنبال کفشات می گشتین که شما گفتی بیرون درآوردی گفتی برگردیمممممممممم می دونم کجا کفشام رو گذاشتم خلاصه اینکه مامان ثریا و بابا ناصر پر حوصله هم برگشتن و کفشت رو توی خیابون پیدا کردن الهیییییییییییی فدای هنرات بشم من ...
17 بهمن 1391

اولین سفر بدون مهدیار

دوشنبه به اتفاق بابا میثم بدون مهدیار جون راهی رامسر شدیم و مهدیار هم پیش مامان ثریا موند البته چیزی از سفر بهش نگفتیم چون مهدیار عاشق شماله ولی موقع جمع کردن وسایل حدسایی زده بود و وقتی بابا میثم گفت شناسنامه ت رو بردار، گفت : بابایی برای چی به مامانم گفتی اونو برداره، کجا می خواین برین؟ با اینکه خیلی خوش گذشت ولی جای گل پسرم حسابی خالی بود و هر جا می رفتیم هی جاش رو خالی می کردیم عمه ایران دوست داشتنی (عمه ی بابا میثم) هم رفته بودن خونه ی مامان ثریا اینا و همه با هم رفته بودن بهشت زهرا و حضرت عبدالعظیم نصف شب مامان ثریا بلند شدن دیدن مهدیار نیست همه ی خونه رو گشتن، دیدن که رفته پیش عمه جون خوابیده و تا صبح پیش عم...
11 بهمن 1391

جشن تولد 4 سالگی مهدیار

دیشب جشن تولد پسرم رو توی خونه ی مامان ثریا اینا گرفتیم یه جشن تولد حسابیییییییی کلی هم خدا رو شکر به همه ی بچه ها خوش گذشت صندلی بازی، بادکنک بازی، استپ رقص و کلییییییی بازی دیگه اینم جشن تولد به روایت تصویر:   اینم عکس بابا میثم و مهدیار و بابا ناصر آخر شب بعد از رفتن مهمونها:     ...
29 دی 1391

تولد دو نفره من تنهااَممممممممممممممم

منو گذاشتن و رفتن قراره که ایشالا تولد مهدیار جونم رو بعد از ماه صفر بگیریم این شد که با بابا میثم قرار گذاشتیم که پسرم رو ببریم سرزمین عجایب و یه جشن سه نفره بگیریم تا بعد از صفر امروز هم از وقتی از مهدکودک برگشت صحبت تفریح و گردش امشب بود تا اینکه: بابا میثم از سرکار برگشت و رفت یه ذره استراحت کنه تا غروب که بریم من هم مشغول کار خونه شدم، مهدیار اومد و گفت مامانی ما می ریم سرزمین عجایب شما هم برو تو پاساژ برای خودت بگرد گفتم باشه پسرم گفت: اگه خواستی برای منم لباس مباس بخر عیبی نداره دوباره چند دقیقه ی بعد (البته هی می رفت و بابامیثمش رو بیدار می کرد که مجابش کنه منو نبرن) _مامانی شما بمو...
19 دی 1391