مهدیارجان مهدیارجان، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره
محمدصدرا جانمحمدصدرا جان، تا این لحظه: 13 سال و 17 روز سن داره
امیرطاها جانامیرطاها جان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 11 روز سن داره

روز های زندگی من

عروسی عمه سارا

شکر خدا که بالاخره عروسی عمه سارای نازنین به خوبی و خوشی تموم شد و دیشب ساعت 9 هم کارای خونه ی ما به طور کامل تموم شد ولی اینقدر خسته بودم که نتونستم بیام بنویسم شب قبل از عروسی عمه سارا و مامان ثریا و بابا ناصر و عمه ایران دوست داشتنی (عمه ی بابا میثم) اومدن خونمون، اونم چه خونه ای درب و داغون و بهم ریخته همون دم در دیدیمشون و سلام علیک کردیم و رفتیم دنبال لباس مهدیار و لباس خودم کت و شلوار مهدیار رو داده بودیم خیاط آستین هاش و شلوارش رو تو بذاره که هنوز آستینش بلند بود رفتیم دم مغازه و با اصرار و خواهش تا ساعت نه منتظر شدیم تا لباس پسرم آماده شد و بعد به سمت اندیشه کرج رفتیم که لباسم رو داده بودم به خانم دوست بابا عباس که خیا...
16 آبان 1391

مامانی فدات

دیروز صبح که آقا مهدیار می خواست بره مهدکودک پرسید امروز روز چیه بهش گفتم امروز عمو محمود (عمو موسیقی) میاد مهدکودکتون  هر وقت بهش می گم عمو موسیقی میاد میگه اسمش عمو محموده نه عمو موسیقی دیروز پرسید مامان چرا به عمو محمود می گی عمو موسیخی، اون که موهاش سیخ نیست الهــــــــــــــــــــــــــــــــی مامانی فدات بشه کلی قربون صدقه ش رفتم و گفتم پسرم موسیقی نه موسیخی موسیقی یعنی آهنگ یعنی شادی (آخه یه ذره عمو محمود کچل هم هست بچه م تعجب کرده که چرا ما موهاش رو سیخ می بینیم ) ...
16 آبان 1391

مشغولیم حساااابی

ایشالا که همه ی خونه ها شادی باشه این روزا حسابی هم مشغول پروژه ی طولانی اثاث کشی هستیم که تمومی نداره (خوبه حالا یه طبقه می خوایم بریم بالاتر اگه از یه شهر به یه شهر دیگه می رفتیم چی می شد خدایا نخواستیم عروج کنیم، تو این دنیا یه طبقه هم پائین تر بردی عیب نداره اون دنیا ببرمون بالا)و هم مشغول تدارک برای عروسی عمه سارای نازنین مهدیار جون چند روز پیش رفته بودیم لاله زار برای خرید لوستر، رفتیم تو فروشگاهی که فقط یه برند رو داشت لوسترهای بسیار زیبایی داشت که من و بابایی گفتیم فکر کنیم خیلی گرون باشه ولی رفتیم داخل تا اطمینان پیدا کنیم قیمت لوسترها رو دیدیم و بابایی گفت غیر منطقی این لوستر کوچولو سیزده میلیون باشه و لوسترها...
6 آبان 1391

عید قربان مبارک

عید قربان مبارک به حق خداوندی که دعای «رب هب لی من الصالحین» ابراهیم را اجابت کرد و همان فرزند را عامل سربلندی در برابر آزمونش قرار داد. دعاهایت مستجاب انشااله سربلندي ابراهیم، آرامش اسماعیل، امیدواري هاجر، عطر عرفه وبركت عید قربان رابرایتان آرزومندم امیدوارم امروز غمهایتان قربانی شادیهایتان گردد. ...
5 آبان 1391

شاهکار آقا پسر

اینم شاهکار مهدیار جون وسط این همه کار برای اثاث کشی پریشب سر کامپیوتر بودم که دیدم مهدیار جون زحمت کشیده و از توی تشک های مبل الیافش رو بیرون کشیده و داره برف بازی می کنه کلییییییییی خوشم اومد و دویدم دوربین آوردم تا وسط برف ها عکس بندازه عکسا که تموم شد دیدم مهدیار جون هنوز دل نمی کنه یه لبخند ژکوند زدم و یه هواااااااااار با این عبارت: مهدیااااااااااااااااار، میثممممممممممممممم بیا بگیرش خونه م رو نابود کرد با کلی دردسر بابا میثم مهدیار جون رو دستگیر کرد و کشتی گرفتن تا من الیاف رو جمع کردم و دوباره توی تشک های مبل بیچاره م جا دادم که باز هم فرار کرد و اینبار دیگه واقعاً گریه م داشت در میومد اینم سند و مدرک خراب کاری پسرم ا...
2 آبان 1391

جشن غذا

چهارشنبه به مناسبت روز جهانی غذا توی مهدکودک جشن برگزار شد و مامانا هر غذایی که دوست داشتن رو درست کردن و آوردن عمو موسیقی اومده بود و تولد خاله آزاده هم بود و کلی زدن و رقصیدن طبق معمول بچه ها رقصیدن و شادی کردن و اینبار دو تا از مامان بزرگای بچه ها که ترک بودن آذری رقصیدن و کم کم خاله ها هم به جمع بچه ها اضافه شدن و کلی شادی کردن (البته از دید خودشون) بعد هم همون مامان بزرگا داور بودن و به غذاهای مامانا امتیاز دادن و غذای زری مامان هم سوم شد و برنده ی جایزه همه ی مامانا خیلی زحمت کشیده بودن و کلی غذاهای خوشمزه درست کرده بودن که از خوردنش حسابی لذت بردیم یه جشن طولانی و شاد اینجا دوستاش رو خفه نمی کنه مث...
30 مهر 1391

من یه ولـــــــــــــــــــــــــــــــی ام

امروز بابا میثم با دوستاش رفتن مشهد خوش به سعادتش روز شهادت حضرت جواد بود امروز من و مهدیار جون هم خونه تنها موندیم الان ساعت ده و نیم شبه و مهدیار خوابیده و منم کلـی دلم برای بابا میثم تنگ شده مامان شعله زنگ زد و گفت بیاد پیشمون که قبول نکردم اذیتش کنیم گفتم تنها می مونیم مامان ثریا هم اومد دنبالمون که باز تشکر کردم و نرفتم آخه دلم یه ذره تنهایی می خواست امروز مامان ثریا اینا رفتن دنبال خریدای عمه سارا و عمه جون(عمه ی بابا میثم) اومدن پیشمون و از حضورشون خیلی لذت بردیم من عااااااااااااااشق این عمه ی مهربون و با احساسم بعدم عمه سارا و مامان ثریا اومدن پیشمون بعد از ظهر جلسه ی اولیا و مربیان مهدکودک مهدیار بود ...
26 مهر 1391