روز های زندگی من
گوشه ای از خاطرات
قالب وبلاگ

سال تحصیلی جدید شروع شده و چند روزی از مدرسه رفتن پسرکم می گذره، خدا رو شکر تا امروز ماجرایی با مهدیار نداشتیم. اینقدر که پارسال به سختی مدرسه می رفت و هر روز پدرش رو از کار و زندگی می انداخت، حسابی امسال استرس داشتیم ولی شکر خدا مسئله ای پیش نیومد.

چند روز قبل از شروع مدارس سفر چهار پنج روزه ای به شمال داشتیم و آب و هوایی عوض کردیم برای شروع تغییر جدید آماده شدیم.

صبح ها ساعت شش و نیم مهدیار به مدرسه میره و روز من و دو تا وروجک از ساعت نه و نیم ده شروع میشه و مهدیار ساعت یک و نیم به خونه می رسه و بعد از خوردن ناهار و استراحت تکالیفش رو شروع می کنه و هنوز روی دور درس و مدرسه نیفتاده و سخته براش که مشق و دیکته بنویسه و عجیب سرعت دیکته نوشتنش پایین اومده، که خوب حتما طبیعیه که بعد از سه چهار ماه دوری از مدرسه...

از وقتی به خونه ی جدید اومدیم کامپیوترم به اینترنت جدید وصل نشده بود و امروز اولین باره که با لپ تاپ می نویسم و به امید خدا صرف نظر از سوت و کوری نی نی وبلاگ باز هم مثل سابق سعی می کنم تا بنویسم.

نمی دونم چرا نمی شه عکس اپلود کنم گریه

 

 

روزنوشت
[ سه شنبه 6 مهر 1395 ] [ 23:10 ] [ زری مامان ] [ ]

باران نازنینم می نویسم چون کامنتت رو خوندم، چون هوایی اون روزها و شلوغی وبلاگ نویسی شدم. 

فقط چند روز تا تولد یک سالگی امیرطاها مونده، و کمتر از یک ماه تا تولد سه سالگی صدرا.

از وقتی به خونه جدید اومدیم با لپ تاپم نتونستم به نت وصل بشم وگرنه هنوز هم وبلاگ نویسی رو بی نهایت دوست دارم چون تو این محیط دوستای بی نظیریییی پیدا کردم که شاید هیچ وقت تو حالت عادی افتخار دوستی باهاشون رو پیدا نمیکردم.  میام زود زود، قول میدم به خودم و تو که بازم بنویسم عزیزترین دوستمممم.

[ پنجشنبه 18 شهريور 1395 ] [ 23:29 ] [ زری مامان ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

******


[ يکشنبه 15 فروردين 1395 ] [ 19:25 ] [ زری مامان ] [ ]

آقا کوچولوی من حالا اینقدر باسواد شده که همپای برنامه ی کتابخوانی ما پیش میره و هر شب با علاقه می پرسه الان ساعت مطالعه ست؟!

تعدادی از حروف رو یاد گرفته و کتاب های مربوط به این حروف به نام کتاب های مخصوص کلاس اولی ها رو که توی مدرسه بهشون هدیه می دن رو به تنهایی می خونه. هرچند خوندن کلمات براش سخته و به آرومی می خونه ولی خیلی از خوندن لذت می بره به خصوص وقتی می بینه همه مون در حال مطالعه هستیم. محمدصدرا هم که کلا علاقه ی عجیبی به کتاب خوندن داره و وقتی براش شروع به خوندن کنم سراپا گوش می شه حتی کتاب های خودم که چیز زیادی ازش متوجه نمی شه.

کوچولوهای باسواد من

پی نوشت: با همه ی مشغله ها و همچنین سوت و کوریه نی نی وبلاگ من همچنان طرفدار پروپاقرص وبلاگنویسی م و هر چه می کنم که به محیط اینستاگرام انس بگیرم نمی شه که نمی شه.

 

روزنوشت
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 21:14 ] [ زری مامان ] [ ]

امیرطاهای کوچولوی ما اولین سفر زندگیش رو به همراه مامان و بابا در تاریخ بیست آبان به شمال رفت، البته بدون داداش ها.

مهدیار و صدرا پیش مامان ثریا جون موندن و من و بابا و امیرطاها از جاده رشت عازم شمال شدیم و بعد از گشت و گذار رفتیم آمل ویلای مامان ثریا و بعد هم دوباره از جاده ی چالوس برگشتیم. تمام مدت سفر آقا کوچولو خواب بود و تغییر آنچنانی احساس نکرد و وقتی چشم باز کرد دید توی خونه س پیش برادرهاش.

اولین سفر

روزنوشت, مسافرت و گردش نی نی خان
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 21:02 ] [ زری مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 60 صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

برگ برگ این صفحات خاطرات از روزهای زندگی شاد و کودکانه ی توست تا روزی که خودت بخوانی و بدانی دردانه ام ××××××××××××××××××××××× مهدیار جان، محمدصدرا جان اینجا جایی ست که می نویسم به این امید، که شاید روزی حتی اندکی از آن را بخوانید و بدانید که مادری عاشقانه دوستتان داشته
آرشيو مطالب
امکانات وب
ایران رمان