روز های زندگی من
گوشه ای از خاطرات
قالب وبلاگ


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

******


[ يکشنبه 15 فروردين 1395 ] [ 19:25 ] [ زری مامان ] [ ]

آقا کوچولوی من حالا اینقدر باسواد شده که همپای برنامه ی کتابخوانی ما پیش میره و هر شب با علاقه می پرسه الان ساعت مطالعه ست؟!

تعدادی از حروف رو یاد گرفته و کتاب های مربوط به این حروف به نام کتاب های مخصوص کلاس اولی ها رو که توی مدرسه بهشون هدیه می دن رو به تنهایی می خونه. هرچند خوندن کلمات براش سخته و به آرومی می خونه ولی خیلی از خوندن لذت می بره به خصوص وقتی می بینه همه مون در حال مطالعه هستیم. محمدصدرا هم که کلا علاقه ی عجیبی به کتاب خوندن داره و وقتی براش شروع به خوندن کنم سراپا گوش می شه حتی کتاب های خودم که چیز زیادی ازش متوجه نمی شه.

کوچولوهای باسواد من

پی نوشت: با همه ی مشغله ها و همچنین سوت و کوریه نی نی وبلاگ من همچنان طرفدار پروپاقرص وبلاگنویسی م و هر چه می کنم که به محیط اینستاگرام انس بگیرم نمی شه که نمی شه.

 

روزنوشت
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 21:14 ] [ زری مامان ] [ ]

امیرطاهای کوچولوی ما اولین سفر زندگیش رو به همراه مامان و بابا در تاریخ بیست آبان به شمال رفت، البته بدون داداش ها.

مهدیار و صدرا پیش مامان ثریا جون موندن و من و بابا و امیرطاها از جاده رشت عازم شمال شدیم و بعد از گشت و گذار رفتیم آمل ویلای مامان ثریا و بعد هم دوباره از جاده ی چالوس برگشتیم. تمام مدت سفر آقا کوچولو خواب بود و تغییر آنچنانی احساس نکرد و وقتی چشم باز کرد دید توی خونه س پیش برادرهاش.

اولین سفر

روزنوشت, مسافرت و گردش نی نی خان
[ جمعه 6 آذر 1394 ] [ 21:02 ] [ زری مامان ] [ ]

بابا آب داد

حالا دیگه کم کم داری باسواد می شی عزیز دلم.

کلمات رو دونه به دونه می نویسی و گاه اشتباه می خونی و گاهی هم برای یاد گرفتن کلمه جدید عجله می کنی.

دیروز برای اولین بار جمله نوشتی، معروف ترین جمله ای که توی کلاس اول یاد گرفتیم: بابا آب داد.

وقتی دیروز موقع دیکته نوشتن این جمله رو گفتم و تو نوشتی از شوق جیغ کشیدم و تو تعجب کردی، برات توضیح دادم که یکی از لذتبخش ترین لحظات عمرم رو دارم تجربه می کنم و گفتم نمی تونی شادی من رو درک کنی عزیزکم.

امروز هم وقتی گفتم می خوام این خاطره رو توی دفترخاطراتم ثبت کنم، گفتی مامان داری بیخود برگه های دفترت رو اسراف می کنی. خنده م گرفت از اینکه تو نمی تونی من رو درک کنی همونطور که من روزهای اول یاد گرفتن درس و الفبات نمی تونستم درک کنم چرا یک کلمه رو غلط نوشتی یا چرا دیر یاد گرفتی، بعد که دیدم از پریشونی و عصبانیت من به گریه افتادی با خودم فکر کردم اول اینکه هیچ بچه ای بی سواد نمی مونه پس پسرک کوچولوی منم سواد یاد می گیره و به امید خدا بزرگ می شه و بعد اینکه منم این روزها رو گذروندم گرچه یادم نمیاد ولی قطعا و حتما من بازیگوش هم همین خاطرات رو برای مامانم به جا گذاشتم.حالا که با آرامش بیشتر تکالیفت رو پیگیری می کنم می بینم شکر خدا خیلی خیلی قشنگ و سریع کلمات و حروف رو یاد می گیری و به خصوص توی درس ریاضی هیچ مشکلی نداری.

خانم معلم یادتون داده توی هر خطی که می نویسید خط بعد رو خالی بذارین و بگین این خط میره مرخصی و روی خط بعدیش بنویسید، گاهی که اشتباهی دو خط پشت سر هم رو می نویسی یاد کلاس اول خودم می افتم که تقریباً تا آخر سال خانم معلم نازنینم داشت بهم یاد می داد که خط اول دفتر رو جا نندازم و از خط دوم شروع به نوشتن نکنم ولی من باز هم کار خودم رو می کردم.چند روز پیش وقتی بهت گفتم سرویست الان می رسه هول شدی و از پله ها پایین دویدی بدون اینکه کیفت رو با خودت ببری یاد کلاس دوم خودم افتادم که یک روز بدون کیف رفتم مدرسه، روز معلم بود و وقتی بچه ها به خانم معلم تبریک می گفتن من سرم رو روی میز گذاشته بودم و گریه می کردم وقتی خانم معلم پیگیر گریه ی من شد بابای مهربون مدرسه رو فرستاد دم خونه مون تا کیفم رو بیاره، نمی دونم شاید هم در آینده ی نزدیک یک روز مثل من با دمپایی به مدرسه بری و من اون روز رو حسابی بخندم و دل بسوزونم برای مامان نازنینم که چقدر از دست بازیگوشی و سر به هوایی من حرص خورده.

دارم نهایت سعی م رو می کنم که توی درس نوشتن به من وابسته نباشی، هر روز بعد از اینکه سرمشق ها و نمونه سوالات روزانه ی ریاضی ت رو توی دفترت می نویسم پشت میز تنهات می ذارم و ساعت کوچولوت رو جلوت می ذارم و زمان برات مشخص می کنم تا تکالیفت رو انجام بدی و بعد هم بهت دیکته می گم، شیرین ترین بخش تکالیفت برای من دیکته گفتنه خیلی لذت میبرم وقتی کلمات رو می گم و تو پشت سر من تکرار می کنی و می نویسی. من فداااات بشم که وقتی ازت غلط املایی می گیرم چشمای خوشگلت پر اشک می شه و خواهش می کنی که بذارم غلطت رودرست کنی و می ترسی که خانم معلمت عصبانی بشه از دیدن اشتباه دیکته ت.

هر روز پایین دیکته ت برات نقاشی می کشم و تو عاااشق اینکاری، ولی روزهایی که دیکته ت رو کامل درست ننوشتی ناامید می شی و می گی فرقی نداره که نقاشی بکشی یا نه و من برات توضیح می دم که نمره اصلا اصلا مهم نیست مهم اینه که دفعه ی بعد توی دیکته ت این کلمه رو درست می نویسی و من بهت افتخار می کنم.

عزیز دلممممممم روزای قشنگیه و من باز هم تمام سعی م رو می کنم که از همین ابتدا درست برخورد کنم تا سالهای بعد دچار مشکل نشیم.

پی نوشت: اگه تجربه ای دارید ممنون می شم راهنماییم کنید دوستای گلم، به خصوص شما باران جون عزیزم

روزنوشت, برنامه های آموزشی آقامهدیار
[ يکشنبه 17 آبان 1394 ] [ 23:01 ] [ زری مامان ] [ ]

امیرطاها کوچولو یک ماهگی ت مبارک گل نازنینممحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

یک ماهگی امیرطاها

تولد, روزنوشت
[ دوشنبه 20 مهر 1394 ] [ 10:49 ] [ زری مامان ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 60 صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

برگ برگ این صفحات خاطرات از روزهای زندگی شاد و کودکانه ی توست تا روزی که خودت بخوانی و بدانی دردانه ام ××××××××××××××××××××××× مهدیار جان، محمدصدرا جان اینجا جایی ست که می نویسم به این امید، که شاید روزی حتی اندکی از آن را بخوانید و بدانید که مادری عاشقانه دوستتان داشته
آرشيو مطالب
امکانات وب
ایران رمان